و صورت ديگرى جاىگزين آن گردد . ]
بنابراين ، هر امر حادثى - اعم از آن كه پيدايش يك موجود مادى باشد ، يا فعلِ [ صادر از يك موجود ] و يا انفعال [ موجودى از موجود ديگر ] - به كل عالم استناد دارد . از اين جا مىتوان نتيجه گرفت كه يك نوع وحدت ميان اجزاى عالم برقرار بوده و نظام گستردهء جارى در آن ، نظام واحدى است . اين يك اصل است .
[ 2 ]
مقدمهء دوم :
از بحثهاى پيشين و مباحث آتى به دست مىآيد كه جهان طبيعت ، معلول يك عالم نورى مجرد از ماده و منزه از قوه است ؛ « 1 » و ميان علت و معلول ، يك نحوه سنخيت برقرار مىباشد كه به واسطهء آن ، وجود معلول ، با كمالِ وجوديى كه بر حسب مرتبهء خود دارد ، از كمال وجوديى كه در مرتبهء علت به گونهاى برتر و شريفتر تحقق دارد ، حكايت كرده و آن را نشان مىدهد .
و اگر عقول مجردى وجود داشته باشد كه هر يك ، معلول عقل پيشين باشد ، « 2 » تا به واجب بالذات - جلّ ذكره - برسد ، آنها نيز مشمول همين حكم خواهند بود [ ؛ يعنى هر عقل مجرد با كمال وجودى خود ، حكايت از كمال وجودى علت خويش مىكند . ]
نتيجه آن كه : بالاى نظام جارى در اين جهان مشهود ، يك نظام عقلى و نورى هم سنخ با آن وجود دارد كه مبدأ و علّت اين نظام مىباشد و اين سلسله سرانجام به نظام ربّانى در علم « 3 » واجب تعالى مىرسد كه مبدأ و علت همهء نظامهاى مادون است . اين
هامش
( 1 ) . اين بيان مبتنى بر نظر مشائيان است ، مبنى بر اين كه فاعليت و تاثير منحصر در واجب تعالى نيست و موجوداتديگر نيز مىتوانند فاعل باشند ، اگر چه فاعل غير مستقل و مسخر . البته در فصل چهارم خواهد آمد كه اين سخن مقتضاى نظر سطحى در مسئله است و دقت نظر حكم مىكند كه واجب تعالى فاعل نزديك همهء موجودات است و واسطهاى ميان او و مخلوقش وجود ندارد
( 2 ) . در فصل بيستم وجود سلسلهء عقولى طولى اثبات مىشود
( 3 ) . اگرچه ظاهر اين مطلب با آراى مشائيان سازگار است - كه علم واجب تعالى از صورتهايى تشكيل مىشود كهزايد بر ذات او و قائم به اوست - اما براساس مبانى صدرالمتألهين كه علم واجب را عين ذات او مىداند ، نيز اين مطلب قابل توجيه است ؛ با نظر به آن كه مرتبهء عالى وجود كمالات مراتب مادون را به نحو اتم دارا مىباشد