ممكن است . ممكن در هستى خود نيازمند علت است . بنابراين ، هر وجود ناقصى وابسته و نيازمند علتى است كه آن را ايجاد كند . اين جا دانسته مىشود كه غايت كمال هستى ، به گونهاى است كه كاملتر از آن فرض ندارد ، زيرا اگر كاملتر از آن را بتوان فرض كرد ، آن چه غايت كمال هستى فرض شده ، خودش وابسته و نيازمند وجودى برتر و عالىتر از خود مىباشد و اين خلاف فرض است . ]
در بحثهاى پيشين روشن گشت كه تمام بر نقص و فعل بر قوه و وجود بر عدم تقدم دارد [ ، چرا كه به وسيلهء تام ، ناقص يافت مىشود و به وسيلهء فعليت ، قوه محقق مىگردد . ] و نيز بيان شد كه تمام يك شىء [ بيگانه از آن شىء و مباين با آن نيست ، بلكه ] همان حقيقت آن شىء است به اضافهء چيز ديگر . [ و چون آن حقيقت تام ، بسيط است ، آن اضافه عين او مىباشد و در نتيجه آن حقيقت تام همان هستى كامل خواهد بود . ]
[ 7 ] بنابراين ، وجود يا مستغنى و بى نياز از غير خود است و يا آن كه ذاتاً نيازمند غير مىباشد . « 1 »
آن موجود نخست [ كه بىنياز از غير است ] واجب الوجود و صرف الوجود است و هيچ چيز تامتر از او نبوده ، در هستىاش شائبهاى از نيستى و نقصان نيست . و آن ديگرى [ كه نيازمند غير است ] ما سواى حق تعالى و از افعال و آثار او محسوب مىشود و قوام و تكيهاش تنها به اوست .
زيرا [ يعنى دليل اين كه گفتيم موجود مستغنى و بىنياز از غير ، واجب الوجود و
هامش
( 1 ) . بايد توجه داشت كه كلمهء « إما » در جملهء : « فاذن الوجود إما مستغنٍ عن غيره و اما مفتقرٌ بالذات الى غيره » - چنان كه محقق سبزوارى در پاورقى اسفار ، ج 6 ، ص 15 يادآور شده - براى تقسيم است ، نه براى ترديد ؛ يعنى نتيجهء مقدمات ذكر شده آن است كه كل هستى به عنوان يك حقيقت داراى مراتب ، به دو بخش عمده تقسيم مىشود : مرتبهاى كه واجب است و تامتر از آن فرض ندارد و مرتبهاى كه ممكن است و متقوم به واجب مىباشد . بنابراين ، قضيهء فوق ، يك گزارهء حمليهء مرددة المحمول است ؛ بر خلاف قضيهاى كه در تقرير نخست بيان شد ، كه يك قضيهء منفصله است