تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
[ افلاطون معتقد بود علم به محسوسات تعلق نمىگيرد ، زيرا محسوسات ظواهراند ، نه حقايق و امورى عارض و گذرا مىباشند ، نه اصيل و باقى . در نظر او محسوسات محل حدس و گمان‌اند و علم تنها به عالم معقولات تعلق مىگيرد . به عقيدهء او هر يك از امور عالم - خواه مادى ، مانند : حيوان ، نبات و جماد و خواه معنوى مانند : شجاعت و عدالت - يك اصل و حقيقت دارد كه سرمشق و نمونهء كامل آن مىباشد . اين اصل كه « مثال » نام دارد ، يك موجود مجرد تام است كه با حس ادراك نمىشود ، تنها عقل مىتواند آن را ادراك كند . روح انسان پيش از تعلق به بدن و اشتغال به تدبير آن و قبل از ورود به دنيايى كه به اعتقاد افلاطون دنياى مجاز است ، در عالم مثل ، يعنى عالم مجردات و معقولات بوده است و مثل را كه همان حقايق عالم‌اند ، مشاهده و ادراك مىكرده است . بنابراين ، نفس هنگام تعلق به بدن واجد همهء معقولات و ادراكات كلى - كه علم حقيقى را تشكيل مىدهند - بوده است . اما اشتغال به تدبير بدن موجب فراموش شدن آن ادراكات گرديد . احساس ، تجربه ، معرف و انواع استدلال ، در واقع نقش تنبيه و يادآورى را ايفا مىكنند و زمينه را براى آن كه علوم پيشين دوباره مورد توجه نفس واقع شود ، فراهم مىسازد . ] [ 4 ]

نقد نظريهء افلاطون

نظريهء قديم بودن نفس انسانى باطل است ، زيرا در « علم النفس » به اثبات رسيده است كه نفس انسانى يا همراه با حدوث بدن حادث مىشود - ميان فلاسفه همين نظريه شهرت دارد - و يا پس از حركت جوهرى بدن حادث مىگردد ، [ كه نظريهء صدرالمتألهين و پيروان اوست . به اعتقاد صدرالمتألهين ، نفس هنگامى كه در بدن حادث مىگردد ، مادى و منطبع در بدن مىباشد و از آثار حيات ، تنها تغذيه ، تنميه و توليد را واجد است . آن گاه با حركت جوهرى اشتدادى تكامل مىيابد و به مرتبه‌اى مىرسد كه احساس و حركت ارادى را نيز دارا مىشود و سپس به مرتبهء بالاتر ، كه