مؤلف گرامى قدس سره در بداية الحكمة مىگويد :
« نياز حركت به يك موضوع ثابت و پايدار در طول حركت ، اگر بهخاطر آن است كه وحدت حركت به وسيلهء آن تأمين گردد و در اثر رخنهء انقسام در آن و تفرق اجزايش در وجود ، شكافى در وحدت آن ايجاد نشود ، بايد گفت : حركت فىنفسه يك امر متصل و پيوسته است و انقسام آن به اجزاى كوچكتر ، انقسامى وهمى است ، بىآنكه اجزايش در خارج جدا از يكديگر باشند و همين براى حفظ وحدت حركت كفايت مىكند . » « 1 »
2 - حركت يك معناى ناعتى و وصفدهنده است و از اين رو نيازمند موضوعى است كه وجود لنفسه داشته باشد ، تا به آن تعلق بگيرد و به آن وصف دهد ؛ همانند اعراض و صورتهاى جوهرى منطبع در ماده ، كه وجودشان ناعت و للغير است و از اين جهت نيازمند موضوعى هستند كه به آن تعلق بگيرند .
اين دليل در مورد حركتهاى عرضى تام است ، اما در مورد حركت جوهرى ، لزوم وجود يك موضوع مغاير با خود حركت را اثبات نمىكند . زيرا در حركت جوهرى ، حركت وجود لنفسه دارد و خودش به خودش وصف مىدهد ، نه به امرى مغاير با خودش . حركت از اين جهت نظير « علم » است ، كه گاهى وجودش للغير است و در اين صورت نيازمند موضوعى مغاير با خودش است كه بدان وصف دهد و گاهى وجودش لنفسه است - مانند علم حضورى هر انسانى به خودش - كه در اين صورت خودش به خودش وصف مىدهد ؛ يعنى علم و عالم يك امر واحد خواهد بود .
در حركت جوهرى نيز حركت و موضوع حركت يك چيز است ، يعنى حركت همان متحرك است ؛ چنانكه مؤلف گرامى در بداية الحكمة مىگويد :
« نياز حركت به يك موضوع ثابت و برقرار در طول حركت . . . اگر بدينجهت
هامش
( 1 ) . بداية الحكمة ، مرحلهء دهم ، فصل دوازدهم