مزبور واجد آن صورتها مىبود ، نمىتوانست در حالى كه واجد آنهاست ، آنها را بپذيرد و دريافت كند . بنابراين ، حيثيت قبول و پذيرش ملازم با فقدان و ندارى است و سهم علتها همانا فعل و تأثير مناسب با ذات آنها است ، كه ملازم با وجدان و دارايى مىباشد .
[ 3 ] از آنچه بيان شد اين نتيجه بهدست مىآيد كه پديدهء مادى در وجود خود نيازمند علتى است كه آن را بسازد [ و آن را هست كند ] و ما اين علت را « علت فاعلى » مىناميم ؛ همچنين نيازمند علّتى است كه آن پديدهء مادى بپذيرد و ما آن را « علّت مادى » مىناميم . ازطرفى - در آينده به اثبات خواهد رسيد كه - در عالم وجود ، ماهيات ممكنى تحقق دارد كه مجرد از ماده مىباشند . اين موجودات مجرد نيز ، چون ممكناند ، نيازمند علتى مىباشند كه وجودشان را رجحان بخشد و چون مجردند ، از علت مادى بىنياز مىباشند ؛ پس اين موجودات مجرد نيز داراى علت فاعلى مىباشند .
[ 4 ] نتيجه آنكه : هيچ موجود ممكنى ، خواه مادى باشد و خواه مجرد ، بىنياز از علت فاعلى نيست . پس آنان كه درصدد منحصر ساختن علل در علت مادى و نفى علت فاعلى برآمدهاند ، درصدد اثبات فعلى هستند كه فاعل ندارد ! ايشان چشم به ظاهر دوخته و حقيقت را درنيافتند [ و در نتيجه براى مادهاى كه شأنش تنها قبول و پذيرش است ، شأنى بسيار فراتر از آنچه هست ، قائل شدند . ]
ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١١٠