النوعيّة ، و لا ماهيّة نوعيّة للوجود .
و يظهر أيضا : أنّ الوجود لا ضدّ له ؛ لأنّ الضدّين - كما سيأتي - أمران وجوديّان متعاقبان على موضوع واحد ، داخلان تحت جنس قريب ، بينهما غاية الخلاف ؛ و الوجود لا موضوع له ، و لا جنس له ، و لا له خلاف مع شيء .
و ثالثا : أنّ الوجود لا يكون جزءا لشيء ؛ لأنّ الجزء الآخر و الكلّ المركّب منهما إن
شرح
است كه در ماهيت نوعى با آن مشترك مىباشد « 1 » ، درحالىكه وجود اساسا ماهيت نوعى ندارد .
و نيز آشكار مىشود كه وجود ضد ندارد ؛ چراكه ضدّين ، چنانكه خواهد آمد ، « دو امر وجودى هستند كه به طور پياپى عارض بر يك موضوع مىشوند و مندرج در يك جنس قريباند و ميانشان نهايت بعد و تخالف است » . [ بنابراين تحقق تضاد ميان دو شىء مشروط به سه شرط است : يكى آنكه هر دو عارض بر يك موضوع شوند ، دوم آنكه جنس قريبشان يكى باشد و سوم اينكه ميانشان نهايت بعد باشد . ] درحالى كه وجود اساسا موضوع ندارد [ تا عارض بر آن شود ] و جنس ندارد [ تا مندرج در آن باشد ] ، و با هيچ چيز نهايت بعد و تخالف ندارد . [ زيرا در خارج چيزى غير از حقيقت وجود تحقق ندارد ، تا با آن در نهايت تخالف باشد . ]
فرع سوم : وجود جزء چيزى نيست
[ نتيجه سومى كه متفرع بر اصالت وجود مىشود آن است كه ] حقيقت خارجىهامش
( 1 ) . به ديگر سخن : مثليت از صفات ماهيت است . زيرا مثلين عبارتند از دو فرد يك ماهيت نوعيه . و فرد ، ماهيت مشروط به خصوصيات يكى از مصاديق آن ماهيت است . مثلا حسن و حسين ، كه مثلان مىباشند ، همان انسان هستند . انسان در يك مورد مشروط به خصوصيتها و ويژگىهاى حسن شده و يك فرد از آن به وجود آمده و در جاى ديگر مشروط به خصوصيتهاى حسين شده و فرد ديگرى از آن تشكيل شده است . بنابراين ، هريك از مثلين همان ماهيت نوعيه است كه به شرط شىء لحاظ شده است . و چون وجود ماهيت نيست و فرد ندارد ، مثل نيز نخواهد داشت .