تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
أي : إنّها ليست متصفة بالوجود بالنظر إلى نفس ذاتها ، و إن كانت موجودة بالوجود حقيقة قبال ما ليس بموجود بالوجود . و سادسا : أنّ الوجود عارض للماهيّة ، بمعنى أنّ للعقل أن يجرّد الماهيّة عن
شرح
وجود حقيقتا موجود است ، در برابر چيزهائى كه حتى به عرض وجود نيز موجود نمىباشند . [ و به هيچ نحو متصف به موجوديت نمىشوند . ] [ براى توضيح مطلب مثالى مىزنيم : جسم فى حدّ نفسه و با نظر به ذاتش متصف به سفيدى نمىشود ، اما اگر سفيدى بر آن عارض گردد ، به عرض سفيدىاى كه بر آن عارض شده ، متصف به سفيدى مىشود . پس وقتى مىگوييم : « گچ سفيد است » اتصاف گچ به اين وصف ، بالذات نيست بلكه به عرض سفيدىاى است كه بر آن عارض شده است ، اما وقتى مىگوييم : « سفيدى ، سفيد است » اين اتصاف بالذات مىباشد ، يعنى وصف ، عين موصوف است ، نه آن‌كه زائد بر آن و عارض بر آن باشد . اتصاف وجود به موجوديت ، مانند اتصاف سفيدى به سفيدى است و اتصاف ماهيت به موجوديت ، مانند اتصاف گچ به سفيدى مىباشد . ]

فرع ششم : عروض وجود بر ماهيت « 1 »

وجود [ امرى زائد و ] عارض بر ماهيت مىباشد ، بدين معنا كه عقل مىتواند
هامش
( 1 ) . هدف اصلى از ذكر اين فرع بيان مغايرت وجود با ماهيت است ؛ و اما اينكه وجود عارض بر ماهيت مىباشد ، مقصود اصلى نيست بلكه از لوازم آن مىباشد . در هر حال ، عروض وجود بر ماهيت به معناى آن است كه وجود امرى است بيرون از ذات ماهيت كه بر آن حمل مىگردد ، و اين بيانگر آن است كه وجود نسبت به ماهيت ، عرضى است و مغاير با آن مىباشد ، نه جزء آن است و نه عين آن . در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مؤلف قدّس سرّه در آغاز همين فصل مسألهء مغايرت وجود با ماهيت را مطرح كردند - آنجا كه گفتند : « و الماهية غير الوجود ، لانّ المختص غير المشترك و . . . » - و مغايرت وجود با ماهيت را از مقدمات بحث اصالت وجود قرار دادند ؛ پس چرا دوباره اين مسأله را مطرح مىكنند و اين بار آن را از فروع و نتايج بحث اصالت وجود قرار
ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 102 | السيد محمدحسين الطباطبائي / على شيروانى