الوجوب إمّا بالذات و إمّا بالغير ، معناه : « أنّ الموجود الواجب ينقسم إلى واجب لذاته و واجب لغيره » .
و رابعا : أنّ هذا الفنّ لمّا كان أعمّ الفنون موضوعا ، و لا يشذّ عن موضوعه و
شرح
واجب است و يا ممكن » ؛ و نيز قضيهء : وجوب يا بالذات و يا بالغير است ، معنايش آن است كه « موجود واجب بر دو قسم است يا واجب بالذات است و يا واجب بالغير » .
[ حاصل آنكه موضوع مسائل فلسفى در حقيقت بايد « موجود » باشد و امور ديگر بر آن حمل شوند . اما چون موضوع قرار دادن « موجود » امرى نامأنوس است ، براى آنكه فهم قضاياى فلسفى آسانتر باشد ، موجود را محمول و امور ديگر را موضوع قضيه قرار دادهاند و اين از باب « عكس الحمل » مىباشد . ]
نتيجهء چهارم : آگاهى از مسائل فلسفه مطلوب بالذات است « 1 »
چون موضوع فلسفه از همهء علوم و دانشهاى ديگر عامتر است ، بهگونهاى كههامش
( 1 ) . مقصود از اين فرع بيان اين نكته است كه فلسفه از « علوم آلى » به شمار نمىرود . براى توضيح مطلب ذكر مقدمهاى لازم مىنمايد ، و آن اينكه :
اگرچه هدف اساسى از علوم كشف حقايق و واقعيات از راه فكر و انديشه مىباشد ، اما فكر و انديشه ، كه ابزار كشف حقايق است ، نيازمند قواعدى است كه به كار بستن آنها ذهن را از خطا و اشتباه مصون دارد . و علم منطق عهدهدار انجام اين مهم مىباشد . بنابراين ، منطق آلت و ابزارى براى همهء علوم است . از طرفى معرفت پارهاى از علوم متوقف بر پارهاى ديگر از دانشهاست ؛ مانند فقه كه متوقف است بر اصول فقه ، و يا فيزيك كه متوقف است بر رياضيات .
بنابراين علوم بر دو دستهاند :
1 - علوم اصالى ، كه غرض از آنها كشف حقايق عينى است ، نه آنكه براى دستيابى به علم يا علوم ديگرى فراگرفته شوند . البته اين منافاتى با آن ندارد كه غايت يا غايات ديگرى بر آنها مترتب گردد ، و احيانا خدماتى به ديگر علوم نيز ارائه دهند .
2 - علوم آلى ، كه غرض از آنها شناخت و معرفت ديگر علوم است ، خواه آلت و ابزارى براى همهء علوم باشد ، مانند منطق ؛ و يا براى برخى از علوم ، مانند اصول فقه . چنين علومى تنها براى دستيابى به علوم ديگر فراگرفته مىشوند .
با توجه به مقدمهء فوق مىگوييم : فلسفه در زمرهء علوم اصالى است و نه علوم آلى . حاصل كلام