« الموجود » الشامل لكلّ شيء . فالعلوم جميعا تتوقّف عليها في ثبوت موضوعاتها .
و أمّا الفلسفة ، فلا تتوقّف في ثبوت موضوعها على شيء من العلوم ؛ فإنّ موضوعها الموجود العامّ ، الذي نتصوّره تصوّرا أوّليّا ، و نصدّق بوجوده كذلك ، لأنّ الموجوديّة نفسه .
شرح
به عبارت ديگر ، اصل وجود و تحقق موضوعات علوم گوناگون در فلسفه به اثبات مىرسد ] ، ولى فلسفه در اثبات وجود و تحقق موضوع خود به هيچ علمى نيازمند نيست ، چرا كه موضوع آن « موجود عام » است كه هم تصورش بديهى است - [ يعنى بدون نياز به معرّف ، خودبهخود تصور مىشود بىآنكه هيچ ابهامى در مفهوم آن بوده باشد ] - و هم تصديقش بديهى مىباشد - [ يعنى بدون نياز به دليل و حجت مىپذيريم كه موضوع فلسفه تحقق دارد ] - زيرا تحقق و واقعيت همان موجود ، يعنى موضوع فلسفه است [ پس وقتى مىگوييم : موضوع فلسفه واقعيت دارد ، درواقع شىء را بر خودش حمل كردهايم و گفتهايم كه واقعيت ، واقعيت دارد ؛ و چنانكه مىدانيم حمل شىء بر خودش بديهى است . ]
هامش
6 - هر موجود خاصى كه موضوع علمى را تشكيل مىدهد ، يك قسم از اقسام موجود مطلق ، در تقسيمات اوّلى و يا ثانوى آن مىباشد .
از مقدمات فوق همچنين دانسته مىشود كه :
اوّلا : تنها علومى در اثبات موضوع خود نيازمند به فلسفه و متوقف بر آن مىباشند كه موضوعشان بديهى نيست . حضرت علامه رحمه اللّه در تعليقهء خود بر اسفار بدين مطلب تصريح دارند ، آنجا كه مىگويد : « و يتبين به ايضا انّ سائر العلوم محتاجه اليها من جهة اثبات وجودها [ اى وجود موضوعاتها ] لو لم تكن بديهيّة » ( تعليقه بر اسفار ، ج 1 ، ص 25 ) .
ثانيا : آنچه بر فلسفه توقف دارد ، علم و تصديق به ثبوت موضوعات علوم است ، نه اصل ثبوت و وجود خارجى موضوعات .