« الموجود إمّا بالفعل أو بالقوّة » ، و الجميع ، كما ترى ، امور غير خارجة من الموجوديّة المطلقة . و المجموع من هذه الأبحاث هو الذي نسمّيه « الفلسفة » .
و قد تبيّن بما تقدّم :
شرح
همانگونه كه ملاحظه مىشود هيچيك از اين احوال ، بيرون از موجوديت مطلق نيستند بلكه به همان بازمىگردند . مجموع اين مسائل [ كه موضوعش موجود مطلق است و محمولش يا خود ، مساوى با موجود مطلق است و يا به ضميمهء طرف ديگرش مساوى با آن مىباشد ] همان چيزى است كه ما آن را « فلسفه » مىناميم .
[ از آنچه تا اين قسمت بيان شد ، دانسته شد كه موضوع فلسفه عبارت است از موجود مطلق - يعنى موجود بدون آنكه هيچ قيدى براى آن در نظر بگيريم - و روشن شد كه تصديق به موضوع فلسفه بديهى و بىنياز از اثبات است ؛ و نيز معلوم شد كه فايدهء فلسفه تمييز حقايق از وهميات است و روش آن يك روش برهانى است ، و در ضمن تعريف فلسفه نيز معلوم گشت كه فلسفه عبارت است از علم به احوال موجود از آن جهت كه موجود است ؛ همچنين ] از آنچه بيان شد امورى چند به شرح ذيل به دست مىآيد :
نتايج بحث
نتيجهء نخست : فلسفه عامترين دانشهاست
گستره و شمول فلسفه از هر علم ديگرى بيشتر است « 1 » ، زيرا موضوع آن كههامش
( 1 ) . توضيح مطلب آن است كه موضوع فلسفه « موجود از آن جهت كه موجود است » مىباشد ، يعنى « موجود مطلق » . از طرفى وجود مساوق با شيئيت است ، و آنچه شىء بر آن صادق است ، موجود نيز بر آن صدق خواهد كرد . بنابراين ، فلسفه از هر شيئى ، از آن جهت كه موجود است ، بحث و گفتوگو مىكند . علوم ديگر نيز ، اگرچه دربارهء موجودات و اشياء سخن مىگويند ، اما بحث آنها از احكام مربوط به خصوصيات و ويژگىهاى موجودات است ؛ يعنى در علوم از شىء ، از آن جهت كه مثلا گياه است ، و يا حيوان است ، و يا انسان است ، سخن گفته مىشود ؛ نه از آن جهت كه