تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
عن حال الموجود على وجه كلّي ، فنستعلم به أحوال الموجود المطلق بما أنّه كلّيّ .
شرح
از احوال موجود مطلق از آن جهت كه كلّى است . [ در فلسفه از آن دسته از احوال و احكام موجود كه به اصل موجوديت آن مربوط مىشود بحث مىشود ، نه احكامى كه مربوط به تعيّنات خاص موجودات است ، و لذا مسائل فلسفى از عموميت و شمول بىنظيرى برخوردار مىباشد . ] [ تا اين‌جا به اين نتيجه دست يافتيم كه بايد از احوال موجود مطلق به نحو كلى بحث شود . اما بايد دانست كه احوال موجود مطلق حتما امورى موجود و واقعيت‌دار هستند ، چرا كه محال است موجود داراى احوالى باشد كه معدوم محض مىباشد ، و به بيان ديگر : ] امكان ندارد كه موجود متصف به صفات ناموجود شود « 1 » ، به همين دليل احوالى كه در فلسفه دربارهء آنها صحبت مىشود بر دو دسته‌اند :
هامش
( 1 ) . دليل بر اينكه موجود هرگز نمىتواند به احوالى كه معدوم است ، متصف گردد ، آن است كه اتصاف موجود به عدم ، مستلزم آن است كه موجود ، درعين‌حال كه مصداق وجود است ، مصداق عدم هم باشد ؛ و اين تناقض است و محال مىباشد . اگر گفته شود : ما در بسيارى از موارد مفاهيم عدمى را بر موجودات خارجى حمل مىكنيم ، و از آنها يك سرى قضاياى صادق و راست تشكيل مىدهيم ، مانند : « حسن نابينا است » ، و « سنگ نا انسان است » . صدق اين قضايا نشان‌دهندهء اتصاف موضوع آن قضايا به محمول آنها مىباشد ؛ و بنابراين ، امور وجودى را نيز مىتوان متصف به صفات عدمى نمود . در پاسخ مىگوييم : مصداق قرار دادن مثلا « حسن » براى مفهوم « نابينا » برحسب اعتبار عقلى است ؛ يعنى « حسن » مصداق بالذات اين مفهوم نيست ، - و الّا همان محذور تناقض پيش خواهد آمد - بلكه عقل با نوعى تجوّز و توسّع ، آن را مصداق « نابينا » اعتبار مىكند . آنچه در اين موارد اوّلا و بالذات صادق است ، و حقيقت اين مجازها به شمار مىرود ، يك قضيهء سالبه است ، بدين صورت كه : « حسن بينا نيست » ، و يا « سنگ انسان نيست » . پس اتصاف حسن به نابينا ، و نيز اتصاف سنگ به ناانسان ، يك اتصاف مجازى است كه حقيقتش عدم اتصاف به « بينايى » و « انسانيت » است . حاصل آنكه حقيقت اوّلى در موارد ياد شده عدم اتصاف به امور وجودى خاص است ، نه اتصاف به عدم آن امور وجودى ، دقت شود .