للمقولات التسع العرضيّة - معنى واحد منتزع من سنخ وجود الأعراض جميعا . فلو استلزم كون الوصف المنتزع من الجواهر معنى واحدا ، جامعا ماهويّا واحدا في الماهيّات الجوهريّة ، لاستلزم كون الوصف المنتزع من المقولات العرضيّة معنى واحدا ، جامعا ماهويّا واحدا في المقولات العرضيّة هو جنس لها ، و انتهت الماهيّات إلى مقولتين ، هما الجوهر و العرض .
فالمعوّل في إثبات جنسيّة الجوهر لما تحته من الماهيّات ، على ما تقدّم ، من أنّ
شرح
[ پاسخ حلّى : اين برهان در صورتى تمام است كه « موجود در موضوع نبودن » از خود ماهيات جوهرى انتزاع شده باشد ، اما ] وصف مذكور معنايى است كه از نحوهء وجود ماهيات جوهرى انتزاع مىشود ، نه از ماهيات : [ و فقط اين را نشان مىدهد كه سنخ و نحوهء وجود اين ماهيات يكى است ، و دلالتى بر آن ندارد كه اين ماهيات يك جامع ماهوى مشترك دارند . ]
[ پاسخ نقضى : برهان مذكور به مقولات نهگانهء عرضى نقض مىشود ، زيرا ] « موجود در موضوع بودن » ، كه وصف واحدى است و لازمهء مقولات نهگانهء عرضى مىباشد ، معناى واحدى است كه از نحوهء وجود هريك از اعراض انتزاع مىشود .
حال اگر [ برهان ياد شده تمام باشد ، يعنى ] واحد بودن معناى انتزاع شده از جواهر ، مستلزم تحقق يك جامع ماهوى ميان ماهيات جوهرى باشد ، واحد بودن معناى انتزاع شده از مقولات عرضى نيز مستلزم آن خواهد بود كه ميان مقولات عرضى نيز يك جامع ماهوى ، كه جنس آنها خواهد بود ، تحقق داشته باشد ، و در نتيجه ماهيات به دو مقوله منتهى مىشوند : جوهر و عرض .
بنابراين ، [ دليل دوم ناتمام است و ] براى اثبات جنس بودن جوهر براى ماهياتى كه تحت آن مندرجاند ، تكيه بر آن است كه نياز عرض به موضوعى « 1 » كه قائم به آن
هامش
( 1 ) . ناعت بودن و براى غير بودن وجود عرض ، يك معناى سلبى است و ماهيت عرضى اقتضايى نسبت به آن ندارد ؛ امّا وجود جوهر براى خود و قائم به نفس است نفسى كه همان ماهيتش مىباشد ، و اين يك معناى ايجابى است كه ماهيت اقتضاى آن را دارد ، از باب اقتضاى شىء نسبت به لوازمش . و از طرفى معناى واحد از ماهيات متباين انتزاع نمىشود ، و پيش از اين به اين مطلب -