و الجوهر جنس لما يصدق عليه من الماهيّات النوعيّة ، مقوّم لها ، مأخوذ في حدودها ؛ لأنّ كون الماهيّات العرضيّة مفتقرة في وجودها الخارجيّ إلى موضوع مستغن عنها ، يستلزم وجود ماهيّة هي في ذاتها موضوعة لها ، مستغنية عنها ، و إلّا ذهبت سلسلة الافتقار إلى غير النهاية ، فلم تتقرّر ماهيّة ، و هو ظاهر .
شرح
دو دليل بر جنس بودن جوهر
دليل نخست
جوهر ، جنس است براى ماهيات نوعىاى كه بر آنها صدق مىكند ، و مقوّم آنهاست و در حدّ آنها مأخوذ مىباشد ؛ زيرا نيازمند بودن ماهيات عرضى در وجود خارجيشان به موضوعى كه بىنياز از آنها مىباشد ، مستلزم آن است كه در خارج ماهيتى وجود داشته باشد كه ذاتا موضوع براى آن اعراض بوده و بىنياز از آنها باشد ؛ چراكه اگر چنين موضوعى در خارج وجود نداشته باشد ، سلسلهء نياز تا بىنهايت ادامه خواهد يافت ، [ زيرا در اين صورت هر ماهيت مفروضى ذاتا نيازمند به ماهيت ديگرى مىباشد ، و آن ماهيت نيز نيازمند به ماهيت ديگرى خواهد بود و اين روند تا بىنهايت ادامه مىيابد و در نتيجه تسلسل لازم مىآيد ، و تسلسل محال است . پس اگر در خارج ماهيتى كه ذاتا موضوع براى اعراض و بىنياز از آنها باشد تحقق نداشته باشد ، ] هيچ ماهيتى تحقق نخواهد يافت . و اين روشن است . [ حاصل اين برهان آن است كه : عرض قائم به موضوع است . حال اگر موضوعى كه عرض قائم به آن است خودش نيز قائم به موضوع ديگرى باشد ، و آن موضوع نيز قائم به موضوع سومى باشد و اين سلسله ادامه يابد بدون آنكه به ماهيتى برسد كه حيثيت ذاتش حيثيت استغناى از موضوع باشد ، در اين صورت تسلسل لازم مىآيد ، و تسلسل محال است . پس به ناچار بايد پذيرفت كه در خارج ماهيتى وجود دارد كه حيثيت ذاتش حيثيت استغناى از موضوع است ، و به ديگر سخن : بىنياز بودن از موضوع ذاتى آن و يا كاشف از يك معناى ذاتى مىباشد ، و اين بعينه همان جنس بودن جوهر براى ماهياتى است كه مندرج در آن مىباشند . « 1 » ]هامش
( 1 ) . ر . ك : تعليقة على نهاية الحكمة ، تعليقهء شمارهء 118 .