جواهر بالحمل الأوّليّ - عن التعريف ؛ فإنّ صدق المفهوم على نفسه ، حمل أوّليّ ، لا يوجب اندراج المفهوم تحت نفسه .
و تقييد الموضوع بكونه مستغنيا عنها ، للإشارة إلى تعريف الموضوع بصفته اللازمة له ، و هو أن يكون قائما بنفسه ، أي موجودا لنفسه . فالجوهر موجود لا في موضوع ، أي ليس وجوده لغيره - كالأعراض - بل لنفسه .
و أمّا ما قيل : إنّ التقييد بالاستغناء لإدخال الصور الجوهريّة الحالّة في المادّة في التعريف ، فإنّها و إن وجدت في الموضوع ، لكنّ موضوعها غير مستغن عنها ، بل
شرح
صدق كردن يك مفهوم بر خودش ، به حمل اولى ، موجب اندراج آن مفهوم تحت خودش نمىگردد . [ پس جوهر ذهنى اگرچه به حمل اولى جوهر است ، اما مندرج تحت جوهر نيست . ]
اما مقيد كردن « موضوع » به « بىنياز بودن از ماهيتى كه در آن حلول مىكند » ، براى اشاره به تعريف « موضوع » با بيان وصف لازم آن مىباشد ، يعنى قائم به خود بودن و موجود لنفسه بودن . [ توضيح اينكه اصطلاح « موضوع » در فلسفه با اصطلاح « محلّ » ( يعنى آنچه ماهيتى در آن حلول مىكند ) تفاوت دارد . موضوع اخص از محل است .
موضوع به محلى اطلاق مىگردد كه آن محل در وجود و تحققش به آنچه در آن حلول كرده است ، نيازمند نباشد . بنابراين ، مادهء اولى اگرچه محلّ صورت جسمى است ، اما موضوع آن به شمار نمىرود ؛ زيرا مادهء اولى در تحصلش به صورت جسمىاى كه در آن حلول مىكند ، نيازمند مىباشد . از اينجا دانسته مىشود كه مقيد كردن « موضوع » در تعريف جوهر به « بىنياز بودن . . . » يك قيد توضيحى است و مىتوان آن را حذف كرد و در تعريف جوهر گفت : ] جوهر ماهيتى است كه وجودش در موضوع نيست ؛ يعنى وجودش ، همچون اعراض ، « براى غير » نيست ، بلكه « براى خود » مىباشد .
برخى گفتهاند : مقيد كردن « موضوع » به « بىنياز بودن . . . » براى آن است كه تعريف مذكور شامل صورتهاى جوهرى كه در ماده حلول مىكنند ، نيز بشود . زيرا