تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
الجوهر ، و أخذ الجوهر في حدّه . و نظير البيان جار في عدّهم النفس نوعا من الجوهر . على أنّهم بيّنوا بالبرهان أنّ النفس الإنسانيّة جوهر مجرّد باق بعد مفارقة البدن ؛ و النفس الناطقة صورة الإنسان ، و هي بعينها مأخوذة لا به شرط ، فصل للماهيّة الإنسانيّة . قلت : يختلف حكم المفاهيم باختلاف الاعتبار العقليّ الذي يطرؤها ، و قد تقدّم في بحث الوجود لنفسه و لغيره أنّ الوجود في نفسه هو الذي تنتزع عنه ماهيّة الشيء ؛ و أمّا اعتبار وجوده لشيء ، فلا تنتزع عنه ماهيّة ، و إن كان وجوده لغيره عين وجوده في
شرح
مندرج در جنس جوهر بوده و جوهر در حدّ آن اخذ شده باشد . همين سخن نسبت به نفس و اين‌كه حكما آن را نوعى از جوهر به شمار آورده‌اند نيز جارى مىشود . [ دربارهء نفس اشكال را به گونه‌اى ديگر نيز مىتوان بيان كرد ، و آن اين‌كه : ] حكما با برهان به اثبات رسانده‌اند كه نفس انسانى يك جوهر مجرد است كه پس از جدا شدن از بدن باقى مىماند . [ پس نفس انسانى ، بر خلاف ساير صورت‌ها كه با از بين رفتن ماده زايل مىگردند ، پس از متلاشى شدن بدن همچنان باقى مىماند ، و درنتيجه يك ماهيت تام خواهد بود و جنس و فصل مىخواهد ، و جنس آن همان جوهر مىباشد . پس نفس ناطقه مندرج در مقولهء جوهر است . ] و از طرفى ، نفس ناطقه صورت انسان است ، و همين نفس ناطقه اگر « لا به شرط » اعتبار شود ، فصل ماهيت انسانى خواهد بود . [ پس چگونه مىتوان گفت : فصل جوهر ، مندرج در مقولهء جوهر نيست . ]

پاسخ به اعتراض ياد شده

در پاسخ به اعتراض فوق مىگوييم : حكم مفاهيم به واسطهء اعتبارات عقلى گوناگونى كه بر آنها عارض مىگردد ، مختلف مىشود ؛ و در بحث « وجود لنفسه و لغيره » گذشت كه ماهيت شىء تنها از وجود فى نفسهء آن انتزاع مىشود ، نه از وجود