ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 272
قائم الذات بها ، متأخّر عنها ؛ و ما شأنه هذا لا يعقل أن يؤثّر في العلّة و يفعل فيها . و من فروع هذه المسألة أنّ القضايا التي جهتها الأولويّة ليست ببرهانيّة ؛ إذ لا جهة إلّا الضرورة و الإمكان ، اللّهمّ إلّا أن يرجع المعنى إلى نوع من التشكيك . گذشت ، آشكار است . زيرا اين وجوب ، [ يك حقيقت عينى خارجى در كنار وجود معلول و وجود علت نيست كه در علت تأثير كرده و آن را مجبور به آفرينش معلول كنند ؛ بلكه ] يك معناى عقلى است كه از وجود معلول انتزاع مىشود و هيچگونه زيادتى بر وجود معلول ندارد . و از طرفى معلول با تمام حقيقتش ، متفرع بر علتش بوده و ذاتا قائم به آن و متأخر از آن مىباشد . و معنا ندارد چيزى كه چنين شأنى دارد در علت تأثير كند و علت از آن منفعل گردد . قضايايى كه جهتشان اولويّت است برهانى نيستند يكى از نتايج اين بحث آن است كه قضايايى كه جهت آنها اولويّت است - [ يعنى قضايايى كه به اين صورت بيان مىشوند : « الف » اولاست كه « ب » باشد . مانند قضايايى كه بيانگر مستحبات شرعى هستند . ] - قضاياى برهانى نيستند [ يعنى اقامهء برهان بر آنها امكانپذير نيست ، زيرا اين قضايا حاكى از يك حقيقت عينى و خارجى نيستند بلكه يك سرى امور اعتبارى را بيان مىكنند . ] چراكه جهتى جز ضرورت و امكان نداريم . البته اين قضايا را نيز به نحوى مىتوان برهانى دانست ، به اين صورت كه اولويت را به نوعى تشكيك بازگردانيم . [ به اين صورت كه وقتى پدر مىگويد : « اين كار انجام دادنش اولاست » ، اين اولويّت را حاكى از درجهء خاصى از مطلوبيت آن كار در نفس پدر بدانيم . مطلوبيت آن كار در نفس پدر يك حقيقت خارجى است و شدّت و ضعف دارد ، اگر شديد باشد از آن به وجوب تعبير مىشود ، و اگر ضعيف باشد از آن به اولويّت تعبير مىشود ، و به اين صورت مىتوان جهت اولويّت را حاكى از يك حقيقت خارجى دانست ، و قضيهاى را كه اين جهت در آن وجود دارد يك قضيهء برهانى تلقى نمود . ]