وجود و عدم ، و خرجت عن محوضة الوجود و صرافته ، و قد فرض صرفا ، هذا خلف ، فهو في ذاته البحتة بحيث كلّما فرضت له ثانيا عاد أوّلا . و هذا هو المراد بقولهم : إنّه واحد لا بالعدد .
و ثالثا : أنّه بسيط ، لا جزء له ، لا عقلا و لا خارجا ، و إلّا خرج عن صرافة الوجود
شرح
حقه » مىنامند .
دليل بر اينكه وحدت واجب تعالى ، وحدت حقه است آن است كه : اگر چيزى را به عنوان ثانى و دوم براى واجب فرض كنيم ، ضرورتا آن وجود ثانى از واجب ممتاز مىباشد ؛ و اين امتياز به واسطهء كمالى است كه در آن وجود ثانى هست و در واجب نيست ، [ زيرا اگر آن كمال در واجب هم باشد ، ديگر مايهء امتياز آن وجود ثانى از واجب نخواهد بود . و لازمهء اين معنا آن است كه واجب دو حيثيت داشته باشد ، يكى حيثيت وجدان و دارايى نسبت به كمالاتى كه دارد ، و دوم حيثيت فقدان و ندارى نسبت به كمالى كه در آن وجود ثانى هست و در واجب نيست ؛ يعنى ] ذات واجب مركب از وجود و عدم بوده و وجود صرف و وجود محض نيست ؛ درحالىكه ما فرض كرده بوديم واجب تعالى وجود صرف است . پس فرض ثانى براى واجب ، خلف وجود صرف بودن واجب است . بنابراين ، واجب تعالى نظر به آنكه وجود محض است ، به گونهاى است كه هرچه به عنوان ثانى براى او فرض شود ، به خودش بازمىگردد . و مقصود از اين گفته كه : « وحدت واجب وحدت عددى نيست » . همين معناست .
مطلب سوم : وجود واجبى بسيط است و هيچ جزيى ندارد ، نه در ظرف عقل و تحليلهاى ذهنى ، و نه در ظرف خارج . [ يعنى وجود واجبى نه مركب است از وجود و عدم ، و نه مركب است از وجود و ماهيت ، و نه مركب است از جنس و فصل - اينها اجزاى عقلى هستند - و نه مركب است از مادّه و صورت كه اجزاى خارجى مىباشند .
به طور كلى هيچگونه تركيبى در ذات واجب راه ندارد ] چراكه اگر وجود واجبى مركب باشد ، وجود صرف ، نخواهد بود ، درحالىكه فرض كردهايم