الضرورة ، و إلى موضوعه المسلوب عنه الضرورتان ، يتميّز بها من غيره ، فيكون عدما مضافا له حظّ من الوجود ، و له ما يترتّب عليه من الآثار ، و إن وجده العقل اوّل ما يجد في صورة السلب التحصيليّ ؛ كما يجد العمى ، و هو عدم مضاف ، كذلك اوّل ما يجده .
و يتفرّع على ما تقدّم امور :
الأمر الأوّل : أنّ موضوع الإمكان هو الماهيّة ؛ إذ لا يتّصف الشيء بلا ضرورة
شرح
و لا العدم » ] ، نسبتى با ضرورت دارد و نيز نسبتى با موضوعش دارد [ يعنى همان ماهيت ] كه ضرورت وجود و ضرورت عدم از آن سلب مىشود ، و به سبب نسبتش به اين دو ، از غير خودش تميّز پيدا مىكند . و در نتيجه سلب موردنظر ، يك عدم مضاف مىباشد كه [ در سايهء اضافهاش به موضوع و محمول ، ] حظّى از ثبوت و وجود پيدا كرده و آثار خاصش بر آن مترتب مىگردد [ و لذا مىتوان از آن يك وصف ثبوتى انتزاع كرد و ماهيت را در خارج بدان متصف نمود . ] اگرچه عقل آن را در آغاز به صورت سلب تحصيلى مىيابد ، همانطور كه كورى را كه يك عدم مضاف است ، در آغاز به صورت سلب تحصيلى درك مىكند . [ يعنى انسان ابتدا كه با يك شخص نابينا مواجه مىشود ، دركش از واقعيت خارجى به صورت سلب تحصيلى است به اين صورت كه : زيد بينا نيست . اما به دنبال اين درك ، آن سلب را كه يك معناى حرفى است ، مستقلا لحاظ مىكند و از آن مفهوم اسمى عدم را به دست مىآورد ، و آنگاه آن را به محمول قضيه نسبت مىدهد ، و به اين صورت مفهوم عدم بينائى و كورى كه يك عدم مضاف است و مىتوان ثبوتى براى آن اعتبار كرد ، در ذهنش تشكيل مىشود . در مورد امكان نيز قضيه از همين قرار است . ]