أنّ القضيّة تناقض نفسها ؛ فإنّها تدلّ على عدم الإخبار عن المعدوم المطلق ، و هذا بعينه خبر عنه . و يندفع بأنّ المعدوم المطلق بما أنّه بطلان محض في الواقع لا خبر عنه ، و بما أنّ لمفهومه ثبوتا مّا ذهنيّا يخبر عنه بأنّه لا يخبر عنه ، فالجهتان مختلفتان .
شرح
داده نمىشود » « 1 » وارد شده ، پاسخ داده مىشود . اشكال اين است كه اين قضيه خودش خودش را نقض مىكند [ و از صدقش كذبش لازم مىآيد ] زيرا اين قضيه دلالت مىكند بر اينكه از معدوم مطلق خبرى داده نمىشود ، درحالىكه مفاد همين قضيه خودش از معدوم مطلق خبر مىدهد . [ يعنى در همان حال كه مىگوييم : دربارهء معدوم مطلق چيزى نمىتوان گفت ، درباره آن چيزى گفتهايم . ]
پاسخ به اشكال فوق
پاسخ اين اشكال آن است كه [ در اينجا نيز جهت مختلف است . معدوم مطلق داراى دو حيثيت است يك حيثيت مصداقى و يك حيثيت مفهومى . ] معدوم مطلق [ به لحاظ مصداقش يعنى ] از آن جهت كه درواقع بطلان محض و نيستى صرف است ، خبرى از آن داده نمىشود [ و هيچ حكمى ندارد ؛ ] و به لحاظ مفهومش كه يك موجود ذهنى است و در ذهن ثبوت واقعى دارد ، از آن خبر داده مىشود به اينكه « خبرى از آن داده نمىشود » ، [ و بر آن حكم مىشود به اينكه حكمى ندارد . ]هامش
شايع ، موجود در ذهن است .
( 1 ) . در تعليقهء استاد مصباح - دام ظله - ( شمارهء 35 ) آمده است : « و معنى عدم الاخبار عنه عدم صحة فرض مصداق له » ، و در جاى ديگر ( شمارهء 33 ) : « ثم إنّ مفهوم العدم مفهوم اعتبارى بلا ريب ، و انّما يفرض له مصداق . فقد يلاحظ بقيد الاطلاق ، ففرض المصداق له انّما يتيسر بنفى مطلق الوجود و هو محال . »
به نظر مىرسد اوّلا : معناى عدم اخبار از معدوم مطلق آن است كه نمىتوان چيزى دربارهء آن گفت و حكمى برايش بيان كرد نه اينكه نمىتوان مصداقى برايش فرض كرد .
ثانيا : چنانكه گذشت ، ما مىتوانيم براى معدوم مطلق مصداق فرض كنيم ، بلكه مضطر به اين كار هستيم ، و لازمهء مفهوم بودن معدوم مطلق جز اين نيست . و بايد فرق گذاشت ميان حكم به ثبوت و تحقق - و لو تحقق اعتبارى - براى معدوم مطلق و فرض مصداق براى آن .