أنّه مفهوم أخصّ من مطلق العدم مأخوذ فيه العدم ، نوع من العدم ؛ و بما أنّ للعدم المضاف اليه ثبوتا مفروضا يرفعه العدم المضاف رفع النقيض للنقيض ، يقابله العدم المضاف .
و به مثل ذلك يندفع ما اورد على قولهم : « المعدوم المطلق لا يخبر عنه » ، من
شرح
عدم است و مفهوم عدم در آن مأخوذ مىباشد [ همانگونه كه در هر مفهوم مقيدى ، مفهوم مطلق مأخوذ است ] نوعى از عدم است [ و در آن مندرج مىشود ] ؛ و از آن جهت كه عدم مضاف اليه يك نوع ثبوت فرضى در خارج دارد و اين عدم مضاف ، آن ثبوت فرضى را رفع مىكند ، آنطور كه يكى از نقيضين ، نقيض ديگر را رفع مىكند ، در مقابل آن مىباشد . [ و با آن جمع نمىشود . ]
[ به بيان ديگر : « عدم عدم » يك حيثيت مفهومى دارد و يك حيثيت مصداقى . و آنجا كه گفته مىشود : « عدم عدم ، سلب عدم است و نقيض آن مىباشد و با آن جمع نمىشود » نظر به مصداق آن است ، زيرا تناقض و استحالهء اجتماع نقيضين مربوط به مصاديق است ، نه مفاهيم . و در نتيجه مصداق عدم عدم است كه نقيض عدم مىباشد و هرگز با آن جمع نمىشود . و آنجا كه گفته مىشود : « عدم عدم نوعى از عدم است » نظر به مفهوم آن است ، زيرا نوعيت از معقولات ثانيهء منطقى است و موضوع آن فقط مفاهيم ذهنى است نه مصاديق خارجى . و در نتيجه مفهوم عدم عدم است كه حصهاى از مفهوم عدم مىباشد نه مصداق آن . ]
يك اشكال نسبت به قضيهء « از معدوم مطلق خبرى داده نمىشود »
با بيانى نظير بيان بالا ، اشكال ديگرى كه نسبت به قضيهء « از معدوم مطلق « 1 » خبرىهامش
( 1 ) . معدوم مطلق در دو معنا به كار مىرود :
الف : نيستى محض و صرف ، كه در برابر مطلق وجود است . معدوم مطلق ، به اين معنا ، در صورتى مصداق خواهد داشت - ولو برحسب اعتبار - كه هيچ موجودى تحقق نداشته باشد ، يعنى در فرضى كه نشانى از هيچ موجودى نباشد ، نيستى محض برقرار خواهد بود ، و چون اصل هستى ، امرى ضرورى و واجب است ، ثبوت و تحقق معدوم مطلق محال خواهد بود . بهتر است