شيء خارج عن هذه الحقيقة ، سواء كان سببا تامّا أو ناقصا ؛ و ذلك لمكان أصالتها و بطلان ما وراءها . نعم ! لا بأس بتوقّف بعض مراتب هذه الحقيقة على بعض ، كتوقّف الوجود الإمكانيّ على الوجود الواجبيّ ، و توقّف بعض الممكنات على بعض .
و من هنا يظهر أن لا مجرى لبرهان اللمّ في الفلسفة الإلهيّة الباحثة عن أحكام الموجود من حيث هو موجود .
شرح
نيازمند چيزى بيرون از اين حقيقت نيست ، خواه آن چيز علت تامّ باشد يا علت ناقص ؛ چراكه اصالت تنها از آن وجود است و هرچه وراى آن باشد ، پوچ و باطل مىباشد . [ و هرگز چنين چيزى نمىتواند علت براى هستى باشد . اين در صورتى است كه كلّ هستى را يكجا در نظر بگيريم . كل هستى به عنوان يك حقيقت واحد ، علتى وراى خود ندارد بلكه قائم به خود و مستغنى از غير خود مىباشد ، اما اگر هر يك از مراتب هستى را ملاحظه كنيم ] مانعى ندارد كه برخى از مراتب هستى متوقف بر بعض ديگر باشد ؛ همانگونه كه وجود امكانى متوقف بر وجود واجبى و معلول آن است ؛ و همانگونه كه برخى از مراتب وجودهاى امكانى ، متوقف بر بعض ديگر از مراتب آن مىباشد ، [ مانند عالم ماده كه معلول عالم مثال است . ]
و از اينجا روشن مىگردد كه برهان لمّى [ كه در آن از علت به معلول سير مىشود و علت واسطه در اثبات معلول قرار مىگيرد ] در فلسفهء الهى جارى نمىگردد چراكه فلسفه از احكام موجود از آن جهت كه موجود است بحث مىكند . [ و كل وجود و هستى ، علّت ندارد تا واسطه در اثبات آن قرار گيرد . ]
هامش
- المسمّى بواجب الوجود » . ( عرشيه ، مشرق اوّل ، قاعدهء اول ) حقيقت وجود به اين معنا ، در برابر وجودهاى امكانى و ناقص است .
3 - گاهى نيز مقصود از « حقيقت وجود » همان وجود عينى است ، يعنى آنچه مصداق براى مفهوم وجود است ، اگرچه مرتبهاى از مراتب آن حقيقت مشكك - يعنى حقيقت وجود به معناى نخست آن - باشد . حقيقت وجود بدين معنا ، در برابر مفهوم وجود به كار مىرود .
مقصود از « حقيقت وجود » در اين فرع - يعنى فرع نهم - معناى نخست آن است ، و مقصود از آن در فرع بعد ، معناى سوم آن مىباشد .