الأمر ؛ فإنّ العقل إذا صدّق كون وجود العلّة علّة لوجود المعلول ، اضطرّ إلى تصديق أنّه ينتفي إذا انتفت علّته ، و هو كون عدمها علّة لعدمه ؛ و لا مصداق محقّق للعدم في خارج و لا في ذهن ؛ إذ كلّ ما حلّ في واحد منهما فله وجود .
و الذي ينبغي أن يقال بالنظر إلى الأبحاث السابقة : أنّ الأصيل هو الموجود الحقيقيّ ، و هو الوجود ، و له كلّ حكم حقيقيّ . ثمّ لمّا كانت الماهيّات ظهورات
شرح
توضيح اينكه : عقل آنگاه كه تصديق كرد و پذيرفت كه « وجود علت ، علت است براى وجود معلول » ناچار است بپذيرد كه معلول با منتفى شدن علت ، نيست و نابود مىشود ؛ و معناى اينكه « عدم علت ، علت است براى عدم معلول » چيزى جز اين نيست . [ خلاصه اگر پذيرفتيم كه وجود معلول در گرو وجود علت است ، لازمهاش آن است كه بپذيريم : نبودن علت موجب نبودن معلول مىشود . ] با آنكه عدم و نيستى ، مصداق واقعى ندارد ، نه در خارج و نه در ذهن . [ آنچه در ذهن است ، مفهوم عدم است نه مصداق آن ، پس عدم ، همانگونه كه در خارج مصداق ندارد در ذهن نيز مصداق ندارد ؛ ] چراكه هرچه در خارج و يا ذهن تحقق يابد ، وجود خواهد داشت ، [ و وقتى وجود داشت ، ديگر عدم نخواهد بود . ]
[ براى تبيين نفس الامر ] با توجه به بحثهاى گذشته آنچه شايسته است گفته شود « 1 » ، اين است كه : اصالت تنها از آن وجود حقيقى است و همان است كه [ حقيقتا
هامش
( 1 ) . آنچه تاكنون مؤلف ارجمند قدّس سرّه دربارهء « نفس الامر » بيان داشتند ، مطابق است با رأى و نظر جمهور فلاسفه در مورد « نفس الامر » ؛ و از اين قسمت به بعد ، مؤلف گرانقدر قدّس سرّه نظر خاص خود را در اينباره بيان مىكند . آنچه در اينجا بيان شده است ، همان نظريهاى است كه حضرت علامه قدّس سرّه در چند مورد از پاورقىهاى اسفار نيز ابراز داشتهاند . ( ر . ك : تعليقهء بر اسفار ، ج 1 ، ص 215 ؛ و ج 7 ، ص 271 . ) حاصل نظريهء ايشان آن است كه :
موجود حقيقى همان وجود خارجى است ، و لا غير . اما مفاهيم بر دو دستهاند :
1 - مفاهيم حقيقى كه ماهيت ناميده مىشوند .
2 - مفاهيم اعتبارى كه معقولات ثانيه نام دارند .
هيچيك از اين مفاهيم حقيقتا موجود نيستند . اما چون ماهيات ظهور و نمود وجودهاى خارجى براى ذهن هستند ، عقل به ناچار دايرهء ثبوت و وجود را توسعه داده ، و براى آنها وجود