الماهيّات حدود الوجود » . فذات كلّ ماهيّة موجودة حدّ لا يتعدّاه وجودها ، و يلزمه سلوب بعدد الماهيّات الموجودة الخارجة عنها ؛ فماهيّة الإنسان الموجودة مثلا حدّ لوجوده ، لا يتعدّاه وجوده إلى غيره ، فهو ليس بفرس ، و ليس ببقر ، و ليس بشجر ، و ليس بحجر ، إلى آخر الماهيّات الموجودة المباينة للإنسان .
شرح
[ بنابراين ، چنين نيست كه ما در متن واقع يك وجود داشته باشيم و يك ماهيت ، و آنگاه وجود عارض بر ماهيت شده باشد ، بلكه عقل است كه در ظرف تحليلهاى خود ، ماهيت را از وجود جدا كرده و بر آن حمل مىكند . ]
[ از اينجا اين نكته استفاده مىشود كه ] ماهيات گوناگون بدون آنكه چيزى بر وجود بيفزايند ، و حقيقتى را به آن ضميمه كنند ، سبب يك نحوه اختلافى در آن مىشوند . و اينكه گفتهاند : « ماهيات انحاء « 1 » وجودند » اشاره به همين مطلب دارد . و منشأ انفكاك و تميّز و گوناگونى آثارى كه ميان ماهيتهاى موجود مشاهده مىشود نيز همين نوع اختلاف است . [ يعنى اختلافى كه بالذات از آن ماهيت است و بالعرض به وجود نسبت داده مىشود . ] و اينكه گفتهاند : « ماهيات حدود وجودند » به همين مطالب اشاره دارد ، پس ذات و حقيقت هر ماهيت موجودى حدّ و قالبى است كه وجود آن ماهيت از آن فراتر نمىرود ، و لازمهء اين حدّ سلبهاى بىشمارى است ، سلبهايى به تعداد ماهيات موجودى كه بيرون از آن حدّ مىباشند .
به عنوان مثال : ماهيت انسان كه در خارج تحقق يافته ، حدّ و قالبى براى وجود انسان است به گونهاى كه وجود انسان از آن حدّ فراتر نمىرود ، يعنى آن وجود ، نه اسب است و نه گاو و نه درخت و نه سنگ و نه هيچ ماهيت موجود ديگرى كه مباين با انسان مىباشد . [ خلاصه آنكه وجود انسان ، يك حدّ ماهوى دارد كه همان « حيوان ناطق » است ، و از اين حدّ ماهوى سلبهاى بىشمارى انتزاع مىشود . ]
هامش
( 1 ) . كلمهء « انحاء » دو اطلاق دارد : گاهى بر صفات وجود اطلاق مىگردد ، كه امورى حقيقى هستند ، و در خارج به نفس وجود موجود مىباشند ؛ مانند آنجا كه گفته مىشود : « وجوب ، امكان ، وحدت ، كثرت ، تجرد ، ماديت و . . . انحاء گوناگون وجودند » .
و گاهى نيز بر ماهيات اطلاق مىگردد ، كه حدود وجودهاى خاص و محدود مىباشند ، و از يك وجود اعتبارى برخوردار مىباشند .