الدليل ، و كونها متساوية النسبة في نفسها إلى الوجود و العدم ؛ و لو كان الوجود عينها أو جزءا لها لما صحّ شيء من ذلك .
و المغايرة - كما عرفت - عقليّة ؛ فلا تنافي اتّحاد الماهيّة و الوجود خارجا و ذهنا ، فليس هناك إلّا حقيقة واحدة هي الوجود ، لمكان أصالته و اعتباريّتها . فالماهيّات المختلفة يختلف بها الوجود نحوا من الاختلاف ، من غير أن يزيد على الوجود شيء . و هذا معنى قولهم : « إنّ الماهيّات أنحاء الوجود » . و إلى هذا الاختلاف يؤول ما بين الماهيّات الموجودة من التميّز و البينونة و اختلاف الآثار ؛ و هو معنى قولهم : « إنّ
شرح
نقيض وجود است ، محال و ممتنع باشد . ]
[ خلاصه آنكه ] اگر وجود عين ماهيت و يا جزء آن باشد ، هيچيك از احكام سهگانهء فوق صحيح نخواهد بود .
اما مغايرت وجود با ماهيت [ كه از آن به زيادت وجود بر ماهيت تعبير مىشود ، ] همانگونه كه دانستيد ، يك مغايرت عقلى است ، و لذا با اتحاد ماهيت و وجود در خارج و در ذهن منافاتى ندارد « 1 » . [ توضيح اينكه : مقصود از زيادت وجود بر ماهيت آن است كه مفهوم وجود در حدّ ماهيت مأخوذ نيست و به حمل اوّلى بر آن حمل نمىشود ، و مقصود از اتحاد و عينيت آنها در خارج و در ذهن آن است كه اين دو مفهوم از يك واقعيت انتزاع مىشوند ، با اين تفاوت كه آن واقعيت مصداق بالذات وجود و مصداق بالعرض ماهيت مىباشد ، پس يك چيز است كه مثلا هم مصداق انسان است و هم مصداق وجود . اين اتحاد هم در واقعيتهاى خارجى است و هم در واقعيتهاى ذهنى . ]
حاصل آنكه در خارج تنها يك حقيقت و يك واقعيت است نه بيشتر ، و آن واقعيت همان « وجود » است ، چراكه وجود اصيل و ماهيت اعتبارى است .
هامش
( 1 ) . مقصود از اتحاد ماهيت و وجود در ذهن ، همان مطلبى است كه در فرع نخست گذشت ؛ يعنى ماهيت ، اگرچه وجود از آن سلب مىشود ، اما با اين همه ، در ذهن موجود است ، و لذا با وجود ذهنى متحد مىباشد ؛ نه آنكه ماهيت و وجود مفهوما متحد باشند ، كه اين با زيادت وجود بر ماهيت ناسازگار است .