داوران به حق داورى نكردهاند و يكى ، ديگرى را فريفته ، به جنگ با آن قوم بازنگشتى ؟
على عليه السلام گفت : « تا زمانى كه مهلت مقرّر ميان من و ايشان پايان پذيرد ، مرا راهى براى جنگ با ايشان نيست » .
ابن كوّاء گفت : آيا بر اين مطلب مصمّمى ؟
گفت : « مگر چارهاى ديگر دارم ؟ اى ابن كوّاء ! بنگر كه اگر من يارانى داشته باشم ، از حقّم فرو مىنشينم ؟ » .
در اين هنگام ، ابن كوّاء بر شكم اسبش نواخت و همراه آن ده تن كه با وى بودند ، به سوى على عليه السلام روان شد . و بدينسان ، آنان از انديشهء خوارج بازگشتند و با على عليه السلام به كوفه بازگشتند و ديگران پراكنده شدند ، در حالى كه مىگفتند : حكم ، تنها از آنِ خداست ، و از كسى كه خدا را نافرمانى كرده ، نمىتوان اطاعت كرد . « 1 »
د - شكيبايى امام عليه السلام بر آزارِ خوارج
461 . تاريخ الطبرى - به نقل از كثير بن بهز حَضرَمى - : روزى ، على عليه السلام در ميان مردم برخاست و با آنان سخن مىگفت كه از گوشهء مسجد ، مردى گفت : حكم ، تنها از آنِ خداست ! ديگرى هم برخاست و همان سخن را گفت . سپس گروهى از مردان به همان شيوه به اعتراض برخاستند .
على عليه السلام گفت : « اللَّه اكبر ! اين ، گفتارى است حق ، كه با آن ، باطلى پى گرفته مىشود .
هَلا كه تا با ماييد ، سه چيز از آنِ شما خواهد بود : شما را از درآمدن به مساجد خدا براى برپا داشتن ياد او باز نمىداريم ؛ و تا با ماييد ، شما را از غنايم بىبهره نمىگذاريم ؛ و تا جنگ را آغاز نكنيد ، با شما نمىجنگيم » . سپس به ادامهء گفتار خويش از آن خطبه پرداخت . « 2 »
هامش
( 1 ) . الفتوح : ج 4 ص 253 .
( 2 ) . تاريخ الطبرى : ج 5 ص 73 .