على عليه السلام به وى گفت : « اى ابن كوّاء ! سخن بسيار است . از ياران خويش جدا شو و نزد من آى تا با تو سخن بگويم » .
ابن كوّاء گفت : آيا از شمشير تو در امانم ؟
على عليه السلام گفت : « آرى ؛ تو از شمشير من در امانى » .
ابن كوّاء با ده تن از يارانش حركت كرده ، به على عليه السلام نزديك شدند . ابن كوّاء خواست سخن را بياغازد ، كه مردى از ياران على عليه السلام بر او بانگ زد و گفت : خاموش باش تا آن كس كه در سخنگفتن سزاوارتر از توست ، به سخن پردازد .
پس ابن كوّاء سكوت ورزيد و على بن ابى طالب عليه السلام لب به كلام گشود . از نبردى سخن گفت كه ميان او و معاويه رخ داده بود و از روزى ياد كرد كه قرآنها برافراشته شدند و اين كه چگونه بر آن دو داور ، اتّفاق كردند .
سپس على عليه السلام به وى گفت : « اى ابن كوّاء ، واى بر تو ! آيا در آن روز كه قرآنها برافراشته شدند ، به شما نگفتم كه چگونه شاميان ، قصد فريب دادن شما را دارند ؟ آيا نگفتمتان كه سلاح [ هاى شما ] ايشان را گَزيده و از جنگ ، بيمناك گشتهاند و مرا وا گذاريد تا كارشان را يكسره كنم ؛ امّا شما گفتيد : همانا اين قوم ، ما را به كتاب خداى عز و جل فرا خواندهاند . پس يا ايشان را اجابت كن و يا همراه تو نمىجنگيم و به ايشان تسليمت مىكنيم ؟
آنگاه كه سخن شما را پذيرفتم و خواستم پسر عمويم ابن عبّاس را برگزينم تا از جانب من داور باشد - زيرا وى مردى است كه در پى بهرهاى از اين دنيا نيست و هيچ كس در فريفتنش طمع نمىبندد - ، گروهى از شما از سخنم سر باز زديد و ابو موسى اشعرى را نزد من آورديد و گفتيد : ما به اين مرد خشنوديم . پس ، به اكراه ، سخنتان را پذيرفتم و اگر يارانى جز شما در آن هنگام داشتم ، اجابتتان نمىكردم . سپس در حضور شما بر داوران شرط كردم كه بر پايهء آنچه در قرآن نازل شده ، از آغاز تا پايان ، و يا سنّتِ غير قابل اختلاف ، داورى كنند و اگر چنين نكرده باشند ، پذيرش رأيشان بر من واجب نيست . آيا چنين بود يا نبود ؟ » .
ابن كوّاء گفت : راست مىگويى ؛ يكسره چنين بود . پس چرا آنگاه كه دريافتى
گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: محمد الريشهري
ص٤٨٨