ه - بيعت خوارج با عبد اللَّه بن وهب
462 . تاريخ الطبرى - بهنقل از عبد الملك بن ابى حرّه - : چون على عليه السلام ، ابو موسى را براى داورى برگزيد ، برخى از خوارج با هم ديدار كردند و در خانهء عبد اللَّه بن وَهْب راسبى گرد آمدند .
عبد اللَّه بن وهب ، پس از سپاس و ستايش خدا گفت : امّا بعد ؛ به خدا سوگند ، جماعتى را كه به [ خداوند ] رحمان ايمان دارند و به حكم قرآن تن مىدهند ، روا نيست كه اين دنيا كه خشنود شدن به آن و تكيه كردن بر آن و برگزيدنش ، رنج و ويرانى است ، نزد آنان گُزيدهتر از امر به معروف و نهى از منكر و گفتار حق باشد ، هر چند دچار كمبود يا زيانى در اين دنيا شود ؛ زيرا پاداش وى در روز قيامت ، خشنودى خداى عز و جل و جاودانگى در بهشت اوست .
پس اى برادران ما بياييد با نپذيرفتن اين بدعتهاى گمراهكننده ، از اين سرزمين كه مردمى ستمگر دارد ، به برخى نواحى كوهستانى يا يكى از اين شهرها برويم .
حرقوص بن زُهَير به او گفت : همانا بهرهء اين دنيا اندك است و جدايى از آن ، نزديك ! پس مبادا آراستگى و شادابىاش ، شما را به ماندن در آن فرا خوانَد و از طلب حق و ظلم ستيزى باز دارد ، كه همانا خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كنند و احسان پيش گيرند .
حمزة بن سِنان اسدى گفت : اى جماعت ! رأى همان است كه شما انديشيديد . پس كار خويش را به مردى از خود بسپاريد ؛ زيرا شما را پشتوانه و تكيهگاهى بايد و نيز پرچمى كه زير آن گرد آييد و به سوى آن بازگرديد .
آنگاه ، رهبرى را به زيد بن حُصَين طائى عرضه كردند ، وى نپذيرفت ؛ به حرقوص بن زهير و حمزة بن سنان و شُرَيح بن اوفى عبسى نيز پيشنهاد كردند و ايشان نپذيرفتند . سپس آن را به عبد اللَّه بن وَهْب عرضه نمودند . وى گفت :
مىپذيرم ؛ امّا به خدا سوگند ، آن را نه به جهت دلبستگى به دنيا مىپذيرم و نه به سبب بيم از مرگ ، وا مىگذارم .
آنگاه در روز دهم شوّال ، با وى بيعت كردند . و به وى ذو ثَفَنات ( داراى پينهها ) مىگفتند .