با يك ديگر قابل اجتماعاند ، امّا اجزاى امتداد زمانى با يك ديگر قابل اجتماع نيستند و تحقق هر جزء همواره با زوال جزء پيش از آن مىباشد .
از اين جا دانسته مىشود كه نفى اجزاى بالقوه در واقع ، نفى جسميت و ماديت از خداى متعال است و لازمهء آن ، نفى مكان و زمان نيز مىباشد .
دليلى كه براى نفى اجزاى بالقوه مىتوان اقامه كرد آن است كه موجودى كه اجزاء بالقوه دارد ، عقلًا قابل تقسيم به چند موجود ديگر است و در نتيجه ، قابل زوال مىباشد ، در حالى كه وجود واجب الوجود ، ضرورى و غير قابل زوال است .
دليل ديگر آن است كه اجزاى بالقوهء هر موجودى ، از سنخ همان موجود است ؛ مثلًا اگر خط را تقسيم كنيم ، اجزاى به دست آمده چيزى جز خط نخواهد بود ؛ همچنين اگر سطح يا حجم را تقسيم كنيم ، اجزاى حاصله باز هم ، سطح و يا حجم مىباشند . بنابراين ، اگر واجب تعالى داراى اجزاى بالقوه باشد ، آن اجزا هم واجبالوجود خواهند بود و لازمهء اين امر آن است كه تعدد واجب ، امرى ممكن باشد ، در حالى كه محال و ممتنع است . و نيز لازمهاش آن است كه واجب الوجودهايى كه در اثر تقسيم و تجزيه به وجود مىآيند فعلًا موجود نباشند ؛ يعنى وجودشان ضرورى نباشد ، در صورتى كه وجود واجب الوجود ، ضرورى است و در هيچ زمانى امكان عدم ندارد .
نفى اجزاى تحليلى از واجب تعالى
مقصود از نفى اجزاى تحليلى ، آن است كه واجب تعالى نه تنها در خارج بسيط بوده و جزء بالفعل و بالقوهء خارجى ندارد ، بلكه در ظرف تحليل عقلى نيز بسيط است و نمىتوان اجزاى عقلى براى آن در نظرگرفت . بنابراين مقصود از نفى اجزاى تحليلى آن است كه واجب تعالى ، مركب از جنس و فصل نيست و بلكه بالاتر از آن مركب از وجود و ماهيت هم نيست ، زيرا - چنان كه پيش از اين دانستيم - هر ماهيتى