صرافت نيست ، زيرا تنها چيزى كه از آن به دست مىآيد آن است كه اگر دو يا چند وجود داشته باشيم ، هريك از آنها ويژگى خاص خودش را دارد .
امّا بخش دوم آن است كه مقصود از صرافت وجود آن باشد كه وجود به گونهاى است كه نمىتوان از آن ، مفهوم ماهوى و يا عدمى انتزاع كرد . اين معناى صرافت با بساطت حقيقت وجود و عدم تناهى مطلق آن ، ملازم مىباشد و همين معنا در اين جا مقصود است . و لذا مؤلف قدس سره در نهاية الحكمه ، پس از بيان برهانى كه قريب به برهان مورد بحث است ، در پاسخ به اعتراضى كه بر آن برهان وارد شده است ، مىگويد :
امّا حقيقت مرسل و مطلق وجود - كه اصالت تنها از آنِ اوست و در نتيجه حدى نيست كه آن را محدود سازد و هيچ قيدى نيست كه آن را مقيد كند - حقيقتى بسيط و صرف است كه ذاتاً از عدم ابا دارد و نقيض نيستى مىباشد و اين همان وجوب بالذات است « 1 » .
نقد برهان ياد شده
با توجه به توضيحات فوق ، روشن مىشود كه تمسك به صرافت حقيقت وجود براى اثبات واجب الوجود بالذات ، مردود بوده مصادرهء به مطلوب مىباشد ، زيرا آن چه مسلم بوده و ترديدى در آن نيست ، وجود اصل واقعيت است ؛ يعنى اين مقدار مسلم است كه در خارج چيز يا چيزهايى واقعاً تحقق دارد . همچنين با توجه به اصالت وجود ، مسلم است كه آن چيز يا چيزهايى كه تحقق دارد ، حقيقتاً ، وجود است و جز وجود و هستى ، چيزى اصالت ندارد . امّا هيچ يك از اين امور اثبات نمىكند كه آن چه در خارج است « صرف الوجود » به معناى اخير ( وجود نامحدود و غيرمتناهى ) است . پس اين سؤال هم چنان باقى است كه حقيقت صرف و محض وجود ، و به تعبير
هامش
( 1 ) . نهايةالحكمه ، مرحلهء دوازدهم ، فصل اوّل ، ص 269 ؛ « و اما حقيقة الوجود المرسلة التى هى الاصيلة لا اصيل غيرها فلاحدّ يحدّها و لاقيد يقيدها ، فهى بسيطة صرفة تمانع العدم و تناقضه بالذات ، و هو الوجوب بالذات »