نتيجهاش آن است كه حيات همان مجموع علم و قدرت باشد ؛ احتمال ديگر آن كه مفهوم حيات مرادف با مفهوم علم به علاوهء قدرت نباشد ، بلكه چيزى باشد كه مستلزم علم و قدرت است . امّا در نهايةالحكمه تصريح مىكند كه : « فالعلم والقدرة من لوازم الحياة وليسا بها ؛ علم و قدرت از لوازم حيات است امّا عين آن نيست . » زيرا گاهى حيات هست امّا علم و قدرت نيست . مانند كسى كه براى عمل جراحى او را بى هوش كردهاند . او زنده است امّا حركتى ندارد و قادر بر انجام كارى نيست . شاهد ديگر بر مغايرت مفهوم حيات با مفهوم علم و قدرت آن است كه حيات مفهومى نفسى و فاقد هر گونه اضافهاى است ؛ بر خلاف مفهوم علم و قدرت كه اضافهاى به متعلق خود ( معلوم و مقدور عليه ) دارد و از مفاهيم ذات الاضافه به شمار مىرود .
البته - چنان كه پيش از اين به اثبات رسيد - اوصاف واجب تعالى همه عين ذات واجب و عين يك ديگرند ؛ يعنى علم خداوند همان قدرت خداوند است و قدرت خداوند همان حيات خداوند و به همين ترتيب . تمام اوصاف ذاتى خداوند مصداقاً عين يك ديگر و عين ذات واجباند و حيثيات خارجى گوناگونى را تشكيل نمىدهند و بحث فوق تنها دربارهء اختلاف مفهومىِ حيات با علم و قدرت است و اين كه آيا آنها مفهوماً يكى هستند يا نه .
دو برهان بر اتصاف واجب تعالى به حيات
برهان اوّل : ما در ميان موجودات اطراف خود ، چيزهايى مشاهده مىكنيم كه داراى علم و قدرتاند . البته اين علم و قدرت هر دو زايد بر ذات ايشان است و آنها را به واسطهء همين علم و قدرت متصف به حيات مىكنيم و آنها را زنده مىخوانيم . پس اگر موجودى باشد كه علم بى نهايت و قدرت بى نهايت داشته باشد و اين علم و قدرت هر دو عين ذات او باشند ، به طريق اولى متصف به حيات مىشود و چون علم و قدرت خداوند عين ذات اوست ، حيات او نيز عين ذاتش مىباشد . حيات خداوند ،