ترجمه
4 - از افلاطون نقل است كه : علم تفصيلى خداوند به اشيا همان مجردات نورى و مثل الهى است ، كه همهء كمالات انواع را در بردارند .
اشكال اين سخن آن است كه چنين چيزى بر فرض صحت ، تنها علم تفصيلى به اشيا در مرتبهء خودشان را تبيين مىكند و براى تصوير علم تفصيلى به آنها در مرتبهء ذات واجب الوجود كفايت نمىكند . در نتيجه ذات واجب تهى از كمال علمى خواهد بود ، در حالى كه او وجود نابى است كه هر كمال وجودى را بدون استثنا دارا مىباشد . اين خلاف فرض است .
شرح و تفسير
نظريهء چهارم به افلاطون و پيروان وى نسبت داده شده است . عقيدهء او در باب علم واجب تعالى مبتنى بر نظريهء مُثُل است . افلاطون معتقد بود هر فرد مادى در جهان طبيعى داراى فرد مجردى در عالم عقول بوده و همان فرد مجرد است كه ربّ النوع آن افراد مىباشد و امر تدبير آنها را بر عهده دارد . حكماى اشراقى در اين نظر از افلاطونيان پيروى كردند و در فصل دوازدهم به تفصيل در اين باره بحث خواهد شد .
انشاء اللّه .
عقيدهء افلاطونيان دربارهء علم واجب تعالى دو ركن عمده دارد :
1 - واجب تعالى در مقام ذات علم تفصيلى به ما عداى خود ندارد .
2 - واجب تعالى در مقام فعل علم تفصيلى به ماسوى دارد ؛ به اين صورت كه او به موجودات مجردى ( مثل ) كه حاوى كمالات انواع خود هستند ، علم دارد و علم به آنها ، علم تفصيلى به همهء موجودات است .
اشكالى كه بر اين نظريه وارد مىشود مربوط به قسمت نخست آن است ، يعنى
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١١٤