نسبت جسم طبيعى به جسم تعليمى است . جسم طبيعى جوهرى است كه در سه جهت امتداد دارد ، اما در ماهيت خود اقتضايى نسبت به يك امتداد خاص ندارد .
جسم طبيعى ذاتاً ممتد و كششدار است ، اما تا چه اندازه و به چه مقدار ، جسم طبيعى از اين جهت مبهم است و اين جسم تعليمى است كه به امتداد آن در طول و عرض و عمق ، تعين و تحصّل مىدهد . نسبت ماده به قوه و استعداد نيز به همين نحو است . ماده ذاتاً قوه شدن و قابليت تبديل و تبدل و پذيرش است ، اما اينكه تبديل به چه چيزى شود و چه چيزى را در خود بپذيرد ؟ گندم شود يا جو ؟ آهن شود يا نقره ؟
انسان شود يا گوسفند ؟ نسبت به هيچ يك از اين امور اقتضاى خاصى ندارد و از اين جهت كاملًا مبهم است . اين قوه است كه به ماده تعين مىدهد و مطلق امكان و استعداد را ، به صورت امكان و استعداد خاص و معين در مىآورد « 1 » . بنابراين ، اگر مادهء نطفهء آدمى قوه و استعداد انسان شدن دارد و مادهء دانهء گندم استعداد بوتهء گندم شدن دارد ، به خاطر عروض قوه و استعداد خاصى بر هر يك از اين موارد مىباشد . و گرنه خود ماده قوهء صرف است و نسبتش به همه چيز يكسان است . قوهء عارض بر ماده ، نسبت خاصى ميان ماده و شىء يا اشياى خاصى برقرار مىكند و از اين جهت به قوهء ماده تعين مىدهد . حاصل آنكه : يك قوهء جوهرى هست كه مبهم و نامعين است و يك قوهء عرضى كه به آن قوهء جوهرى مبهم تعين مىدهد ؛ همانگونه كه يك امتداد جوهرى مبهم وجود دارد كه بهواسطهء حجم - كه يك امتداد عرضى است - تعيين مىيابد .
هامش
( 1 ) . اگر اين معنا خوب تحليل شود ، دانسته مىشود كه قوه در حقيقت چيزى نيست كه در خارج بر ماده عارض شدهباشد ، همانگونه كه جسم تعليمى چيزى نيست كه در خارج بر جسم طبيعى عارض شود ، بلكه عروض و مغايريت تنها در ذهن و بر حسب تحليلهاى عقلى است و در خارج ، يك حقيقت و يك موجود بيش نيست . هر جسمى ، هم جسم طبيعى است و هم جسم تعليمى . منتها به دو لحاظ و به دو اعتبار . اگر تقدر و اندازهء آن را در نظر نگيريم ، جسم طبيعى است و اگر تقدّر و اندازهء خاص آن را لحاظ كنيم ، جسم تعليمى است