وجود آيد و وجودش كاملًا ابداعى و بىسابقه باشد « 1 » .
استاد مطهرى مىگويد :
فلاسفه برهان عقلى اقامه مىكنند كه در جريان طبيعت و در نظام « زمان و مكان » ، « پديد آمدن از هيچ » محال است . هر حادث و پديدهاى ، به عقيدهء فلاسفه ، مسبوق است به « مادهء » قبلى . پس اين كه بشر نمىتواند از « هيچ » يك چيز بسازد ، مربوط به عجز و ناتوانى بشر نيست ، بلكه اين كار فى حدّ ذاته محال و ممتنع است . طبق اين نظريه شرط اول پيدايش يك مصنوع ، وجود « ماده » است . « 2 »
در اين فصل ابتدا بيان مىشود كه هر پديدهء حادثى پيش از حدوثش ممكنالوجود است . آنگاه اثبات مىشود كه اين امكان ، يك امر وجودى است ، نه صرفاً اعتبار عقلى .
اين امر وجودى كه پيش از پديدهء حادث تحقق دارد ، همان است كه آن را « قوه » مىنامند . بنابراين ، ثابت مىشود : هر حادث زمانى مسبوق به قوهء وجود مىباشد و در پى آن ، يادآورى مىشود كه امكان و قوهء ياد شده ، عرض است و نياز به موضوعى دارد كه حامل آن باشد و آن موضوع « ماده » ناميده مىشود . بنابراين ، هر پديده ، علاوه بر آنكه مسبوق به قوه و امكان است . همچنين مسبوق به مادهاى است كه حامل آن قوه مىباشد . اين همان قاعدهء معروف فلسفى است كه : « كلُّ حادثٍ مسبوقٌ بقوةٍ و مادةٍ تحملها » . در پايان شش مطلب مهم به عنوان نتيجهء بحث بيان مىشود .
هامش
( 1 ) . اساساً منشأ پيدايش مفهوم قوه و استعداد در انديشهء فلاسفه اين بوده است كه ايشان ملاحظه كردند كه جهان طبيعت مجموعهاى از پديدههاى متغير و متحول است ، پديدههايى كه دائماً در حال تبدلوتبديل به اشياى جديد هستند . در عين حال ديدهاند هر چيزى مستقيماً قابل تبديل به هر چيز ديگرى نيست و حتى اگر همهء موجودات مادى ، قابل تبديل به يكديگر باشند ، اين كار مستقيماً و بدون واسطه انجام نمىگيرد ؛ مثلًا آهن مستقيماً به گياه و يا حيوان تبديل نمىشود ، بلكه براى تبديل شدن به آنها بايد مراحلى را بگذراند و دگرگونىهايى را پيدا كند تا آمادهء تبديل به آن گردد . در اينجا بود كه اين انديشه براى فيلسوفان پيدا شد كه موجودى مىتواند تبديل به موجود ديگر شود كه « قوهء » وجود آن را داشته باشد و بدين ترتيب اصطلاح قوه و فعل در فلسفه مطرح شد
( 2 ) . پاورقى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 4 ، ص 11