ثانياً : اين علم ، حضورى است ، نه حصولى ؛ يعنى چنين نيست كه اين آگاهىِ مستمر و هميشگىِ ما به خودمان ، به واسطهء حصول صورت ذهنى ما نزد ما باشد . اين مدعا با توجه به سه اصل ذيل به اثبات مىرسد :
اصل اول : همهء مفاهيم حاضر در ذهن ، فىنفسه كلىاند ؛ خواه آن مفهوم يك مفهوم عقلى باشد و يا يك مفهوم حسى و يا خيالى باشد و خواه با خارج اتصال و ارتباط داشته باشد و يا بىارتباط با آن باشد . در حقيقت ، اتصاف مفهوم حسى وخيالى به جزئيت ، تنها به لحاظ ارتباطى است كه با مصداق خارجى دارد ، اما فىنفسه و با قطعنظر از اين ارتباط ، هر مفهومى يك امر كلى و قابل انطباق بر مصاديق متعدد است . « 1 » بنابراين ، شناخت شخصى ، به گونهاى كه ذاتاً و فى نفسه غير قابل شركت باشد ، هيچگاه بهواسطهء حضور مفهوم و ماهيت شىء در ذهن حاصل نمىگردد .
اصل دوم : هر يك از ما نوعى معرفت و آگاهى شخصى وخاص به خويش داريم ؛ يعنى خود را به نحوى مىشناسيم كه متعلق آن شناخت تنها خود ما هستيم و اين شناخت نمىتواند بر هيچ چيز ديگرى منطبق گردد ، اگرچه آن چيز از هر جهت همانند و مشابه ما باشد .
اصل سوم : تشخص تنها از آن وجود خارجى شىء است . يعنى تنها وجود است كه
هامش
( 1 ) . در فصل آينده در اين باره بيشتر گفت و گو خواهد شد