رجوع نمىكند . در حالى كه در واحد و كثير ما بهالامتياز به همان مابه الاشتراك باز مىگردد .
توضيح اينكه واحد و كثير دو بخش از اقسام موجود مطلقاند ؛ يعنى موجود از آن جهت كه موجود است ، يا واحد است و يا كثير . از طرفى ، وحدت با وجود مساوق است ؛ يعنى هر موجودى از آن جهت كه موجود است ، واحد مىباشد . بنابراين ، واحد و كثير ، هر دو مصداق واحداند . يعنى حيثيت اختلاف ميان واحد و كثير به حيثيت اتحاد آن دو بر مىگردد و اين ، ويژگى تشكيك است نه تقابل . در واقع شىء از آن جهت متصف به كثرت مىگردد كه با شىء ديگرى مقايسه و آن گاه مشاهده شود كه آن مرتبه و درجه از وحدت كه در آن شىء هست ، در اين شىء نيست ؛ اگر چه ممكن است همين شىء در مقايسه با شىء سوم درجهاى از وحدت را داشته باشد كه آن شىء سوم فاقد آن مىباشد ؛ در نتيجه ، علاوه بر آنكه فى نفسه واحد است ، در مقايسه باآن شىء سوم نيز واحد بوده و آن شىء را متصف به كثرت كند .
از اين رو ، اختلاف ميان واحد و كثير مانند اختلاف ميان وجود ذهنى و وجود خارجى و نيز اختلاف ميان وجود بالفعل و وجود بالقوه است ، چرا كه در اين موارد نيز مابهالامتياز به مابهالاتحاد - كه همان خارجيت و فعليت است - باز مىگردد . چه ، وجود ذهنى نيز فى نفسه يك وجود خارجى است ، منتها آن درجه از خارجيت وترتب آثار را كه برخى ديگر ازموجودات دارند ، فاقد است و در مقايسهء با آن موجودات متصف به ذهنيت مىشود . همچنين وجود بالقوه نيز فى نفسه يك وجود بالفعل است ، لكن درجهء ضعيفى از فعليت را دارد كه در مقايسه با وجودى كه داراى درجهء بالاترى از فعليت مىباشد ، بالقوه به شمار مىرود .
بيانى ديگربراى نفى تقابل بالذات از واحد و كثير
مؤلف قدس سره در نهايةالحكمة - علاوه بر آنچه گذشت - براى اثبات اينكه تمانع ميان