حقيقت آن است كه اختلاف بين واحد و كثير ربطى با تقابل اصطلاحى ندارد ، چرا كه اختلافى كه در موجود مطلق با تقسيم شدنش به واحد و كثير حاصل مىگردد اختلاف تشكيكى است ، كه وجه اختلاف در آن به وجه اشتراك باز مىگردد ؛ مانند تقسيم موجود مطلق به وجود خارجى و ذهنى و نيزتقسيم آن به بالفعل و بالقوه . در حالى كه اختلاف و مغايرتى كه بين دو شىء در هر يك از اقسام چهارگانهء تقابل وجود دارد ، امكان ندارد به وجه اتفاق و اتحاد آن دو برگردد . بنابراين ، بين واحد و كثير هيچ يك از اقسام تقابل ، وجود ندارد .
شرح و تفسير
روشن است كه ميان و احد و كثير ، تمانع و تغاير و اختلاف وجود دارد ؛ به گونهاى كه يك شىء نمىتواند ازيك جهت ، هم واحد باشد و هم كثير . اما بحث بر سر آن است كه آيا تمانع و تغاير ميان واحد و كثير ازباب تقابل بالذات و غيريت ذاتى است ، يانه ؟ در صورتى كه تمانع ميان واحد و كثير از باب تقابل بالذات باشد ، آيا يكى ازاقسام چهارگانهء ياد شده است و يا قسم ينجمى مىباشد ؟ و باز در صورتى كه يكى ازاقسام چهارگانهء تقابل باشد ، آيا تقابل ميان آن دو از قبيل تقابل تضايف است يا تضاد ؟ هر يك از اين احتمالات را شخص يا اشخاصى پذيرفتهاند ، كه شرحش در كتابهاى مبسوط آمده است .
اختلاف ميان واحد و كثير تشكيكى است
ميان واحد و كثير اساساً رابطهء تقابل مصطلح برقرار نيست ، زيرا قوام تقابل مصطلح به غيريت ذاتى است ؛ يعنى اينكه دو شىء متقابل ، يك ديگر را ذاتاً طرد و دفع كنند . اين اختلاف و تمانع ذاتى هرگز به اتحاد و الفت و يگانگى باز نمىگردد .
يعنى هرگز ما به الامتياز و مابه الاختلاف در متقابلين به همان مابهالاشتراك والاتحاد