شخصى قرار داد و مىتوان موضوع آن را طبيعت نوعى و يا طبيعت جنسى قرار داد ، زيرا وقتى يك فرد متصف به وصفى مىشود ، همانگونه كه خود آن فرد موضوع آن وصف است ، طبيعت جنسى و نوعىِ موجود در آن فرد نيز [ / متصف به آن وصف مىشوند و لذا ] موضوع آن وصف به شمار مىروند . [ مثلًا اگر حسن سفيد پوست باشد ، مىتوان گفت انسان ونيز حيوان سفيد پوست است و در نتيجه انسان و حيوان موضوع اين وصف به شمار مىروند . ]
عدم و ملكه مشهورى
و إن اخِذَ الموضوعُ هو الطبيعةَ الشخصيّةَ ، وقُيّدَ بوقتِ الاتصافِ سُميّا عدماً وملكةً مشهوريينِ ؛ وعليه فَقْدُ الأكمهِ - وهو الممسوحُ العين - للبصرِ ، و كذا المرودةُ ، ليسا من العدمِ والملكةِ فى شىءٍ .
ترجمه
و اگر موضوع را همان طبيعت خاص در نظر بگيريم و آن را مقيد به وقت اتصاف نيز بكنيم ، « عدم و ملكه مشهورى » ناميده مىشوند . و بنابراين ، فاقد چشم بودن اكمه - يعنى كسى كه كاسهء چشمش صاف مىباشد - و نيز بىريش بودن جوان نابالغ ، به هيچ وجه عدم ملكه نخواهند بود .
شرح و تفسير
نظر ديگر در باب عدم و ملكه آن است كه موضوع ملكه را بايد اولًا طبيعت شخصى در نظر گرفت ، ثانياً آن را مقيد به وقت اتصاف كرد . بنابراين نظر ، اگر موضوع در همان وقتى كه فاقد يك وصف وجودى است ، صلاحيت براى اتصاف به آن وصف وجودى را داشته باشد ، فقدان آن وصف ، عدم ملكه مىباشد ؛ در غير اين