تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
الف : چيزى كه ذاتاً قابل انقسام مىباشد . كميات همگى از اين قبيل‌اند . هر كميتى ، اگرچه امر واحد است و از آن جهت كه واحد است ، قابل انقسام نمىباشد ، اما خودش متشكل ازاجزاى بالقوه يا بالفعل است و ازاين جهت قابل انقسام و يا منقسم مىباشد . ب : چيزى كه بالتبع انقسام مىپذيرد ؛ مانند جسم طبيعى كه به تبع انقسام جسم تعليمى كه بر آن عارض مىگردد ، منقسم مىشود .

چند نكته

1 - مقصود از طبيعت معروض وحدت در جملهء : « امّا لاينقسم من حيث الطبيعة المعروضة للوحدة » ، همان شىء موصوف به وحدت است ، نه چيزى كه وحدت در خارج برآن عارض مىشود ، زيرا وحدت وصفى است كه در خارج عين موصوف مىباشد و به اصطلاح از معقولات ثانى فلسفى است . البته نزد شيخ الرئيس و پيروان او ، وحدت يك عرض است كه بر موضوع خود عارض مىگردد ، اما مؤلف قدس سره اين مبنا را قبول ندارد . 2 - در عبارت : « والاول اما نفس مفهوم الوحدة وعدم الانقسام » مقصود ازمفهوم همان وصف است و گرنه مفهوم وحدت ، مانند ديگر مفاهيم ، يك امر مجرد است و در قسمت « د » قرار مىگيرد . 3 - اگر واحد حق عبارت است از ذاتى كه نفس وحدت مىباشد ، چنان‌كه در تعريف مؤلف قدس سره آمده ، خود وحدت را نيز بايد واحد حق به شمارآوريم ، نه واحد غير حق ، آن‌گونه كه در كلام مؤلف ونيز در شرح منظومه آمده است . و شايد به همين جهت استاد مطهرى تقسيمات واحد را به گونه‌اى ديگر بيان كرده است . ايشان مىگويد : اگر وحدتْ حقيقى باشد يا اين است كه واحد عين وحدت است ، يا واحد غير وحدت است و به عبارت ديگر : يا صفت و موصوف يكى هستند و يا صفت و موصوف دو چيز هستند . حال اگر واحد عين وحدت باشد ، اين هم بر دو قسم است :