مقدارى چوب را تراش مىدهد و صاف مىكند و به طرز خاصّى به هم پيوند مىدهد ، تا شكل مخصوصى پيدا كند ، براى آنكه روى آن بنشيند . در اينجا طبيعت ذاتىِ چوب نيست كه به سوى صندلى شدن حركت كرده باشد ؛ صندلى شدن از نظر طبيعت چوب ، كمال و فعليّت و درجهء عالىترى از هستى به شمار نمىرود . هيچگونه رابطهء ذاتى ميان چوب و صندلى شدن وجود ندارد ، بلكه اين بشر است كه با نيروى خود - كه نسبت به نيروى داخلى چوب يك نيروى خارجى است - اين شكل را به صندلى مىدهد . رابطهء شكل صندلى با استفادهاى كه از آن مىشود و علّت غايى آن ناميده مىشود ، رابطهاى است كه فقط ذهن سازنده و فاعل ، آن را به وجود آورده است و اين رابطه از نظر ذهن سازنده و فاعل صادق است كه آن شكل را براى اين استفاده به وجود آورده است ، نه از نظر طبيعتِ خود شكل و واقعيت آن استفاده .
غايت فاعل يا مالاجله الحركة
اكنون مىگوييم : حكما معمولًا غايت را به دو معنا تفسير ميكنند :
الف - « مااليه الحركة » : يعنى چيزى كه حركت به سوى او است . اين همان است كه اكنون توضيح داديم .
ب - « مالاجله الحركة » : يعنى چيزى كه حركت به خاطر اوست . شايد تصوّر شود كه اين معنا همان است كه عامّهء مردم معمولًا دربارهء غايت تصور مىكنند ، كه رابطهء غايت و ذى غايت را در ذهن فاعل جست و جو مىكنند ؛ به عبارت ديگر ، با مصنوعات بشرى قياس مىكنند .
ولى اين تصوّر غلط است . مقصود حكما اين نيست كه غايات طبيعى از آن جهت غايت به شمار مىروند كه فاعل كلّ آنها را به خاطر يك شىء به خصوص به وجود آورده است ، بدون آنكه ميان غايت و ذى غايت رابطهء ذاتى وجود داشته باشد . بلكه از نظر حكما ، همان غايت به معناى اوّل از نظر فاعل كلّ مفهوم « ما لاجله » پيدا مىكند . از