كمال آن فعل محسوب مىشود .
به عبارت ديگر آن فعل طبعاً وذاتاً به سويى روان بوده و بدان سمت توجه دارد و آن سمت و جهت ، متمم و مكمّل وجود آن فعل است ؛ مثلًا درخت كه حركت و رشد مىكند ، به سمتى مىرود و رو به سويى دارد كه كمال و فعليّت ما بالقوّهء درخت محسوب مىگردد و اگر احياناً موجود ديگرى از آن منتفع گردد ، بدان جهت است كه كمال آن درخت به اين است كه به آن موجود ديگر متحوّل گردد ؛ يعنى تبدّل به آن موجود ديگر در مسير حركت آن درخت واقع است ، والّا صرف اينكه موجود ديگرى از آن بهرهمند گردد ، بدون آنكه آن درخت در مسير طبيعى خود متوجّه جذب شدن در موجود ديگر و متحوّل شدن به آن باشد ، غايت و علّت غايى آن درخت محسوب نمىگردد .
رابطهء تكوينى ميان غايت و ذى غايت
بنابراين همواره ميان غايت و ذى غايت مغيّا رابطه طبيعى و تكوينى وجود دارد و آن اينكه ذى غايت طبعاً متوجّه غايت و در حال حركت به سوى غايت خويش است و آن را جستوجو مىكند .
معمولًا كسانى كه دقّت علمى ندارند و همه چيز را با ساختههاى بشرى قياس مىكنند ، رابطهء غايت و ذى غايت را تنها در ذهن فاعل جستوجو مىكنند . « 1 » در مصنوعات بشرى هيچ گونه رابطهء ذاتى و طبيعى ميان مصنوع و غايت و نتيجهاى كهمورد نظر است ، وجود ندارد ؛ مثلًا انسان صندلى را براى نشستن مىسازد ، يعنى
هامش
( 1 ) . تصرف انسان در اشيا سطحى است . يعنى تسخير طبيعت به مفهوم فلسفى نيست ؛ به عبارت ديگر ، در اثرتصرف انسان جوهر شىء به سويى حركت نمىكند . نظر عاميانه در مورد غايت هم از مقايسه به مصنوعات بشر اقتباس شده است ؛ خيال كردهاند همان رابطهاى كه ميان سازندهء انسانى و مصنوعات وى و هدف آن مصنوع هست ، عيناً ميان هر فاعلى و فعلش و غايت آن فاعل وجود دارد