براى شىء بالقوه ، از آن جهت كه بالقوه است » . « 1 » اين تعريف نشان مىدهدكه در مورد حركت ، كمال دوّمى وجود دارد كه شىء متحرك با حركتش به سوى آن توجه دارد و حركتش به آن منتهى مىگردد . بنابراين ، آن كمال دوم ، كمالى نهايى است كه شىء متحرك با حركت خود بدان مىرسد . و حركتش را وسيلهاى براى رسيدن به آن قرار مىدهد . به ديگر سخن : آن كمال دوم ، كه منتهااليه حركت است ، لنفسه و ذاتاً مطلوب نبوده و حركت به خاطر آن است . ازاين روست كه گفتهاند : « حركت ذاتاً و براى خودش مطلوب نبوده ومقتضاى ذات شىء نمىباشد . » يعنى هيچ چيزى حركت را براى حركت نمىخواهد ، بلكه براى دستيابى به نتيجه و غايت آن بدان توسل مىجويد ؛ به گونهاى كه اگر شىء مىتوانست بدون حركت به آن غايت دست يابد ، هرگز حركت نمىكرد .
رابطهء وجودى غايت حركت با حركت
كمال دومى كه در هر حركتى وجود دارد ، همان است كه « غايت حركت » ناميده مىشود و متحرك بدان استكمال مىيابد ؛ يعنى واجد چيزى مىشودكه پيش از اين فاقد آن بوده است ؛ اگر چه اين واجديت ، ملازم با از دست دادن پارهاى ديگر از كمالات باشد .
نسبت غايت حركت به حركت ، نسبت وجود تام به وجود ناقص است . حركت در واقع وجود بالقوهء غايت است ؛ يعنى غايت در حركت موجود است ، اما با يك وجود ضعيف و ناقص و غايت همان وجود حركت است كه فعليت يافته و تامّ گشته است . و هيچ حركتى خالى از غايت نيست ، چرا كه اگر حركت غايت نداشته باشد ، به سكون تبديل مىگردد . يعنى اگر غايت نمىبود ، حركتى نيز نبود و شىء در حال سكون به سر
هامش
( 1 ) . ما به تفصيل دربارهء اين تعريف در آينده بحث خواهيم كرد ، انشاء اللَّه . ر . ك : فصل سوم از بخش دهم