تركيبى و كثرتساز وجود ندارد . بنابراين ، [ مقصود از ] علت واحد ، آن علت بسيط و يكتايى است كه با ذات بسيطش علت مىباشد . و [ مقصود از ] معلول واحد ، آن معلول بسيط و يكتايى است كه با ذات بسيط خود معلول مىباشد . پس واحد در اينجا در برابر كثيرى به كار مىرود كه داراى اجزا يا افراد متباين مىباشد ؛ به گونهاى كه به جهت واحد بازگشت ندارد . « 1 »
حاصل سخن ايشان آن است كه در موضوع قاعدهء الواحد دوامر معتبر است : يكى وحدت و ديگرى بساطت . به ديگر سخن : مقصود از واحد در قاعدهء ياد شده ، چيزى است كه نه كثير است و نه مركب .
البته مقصود از بساطت ، خصوص بساطت خارجى است ، نه بساطت عقلى و يا بساطت تحليلى ؛ همچنين مقصود از وحدت ، وحدت در سنخ وجود است . به گونهاى كه ماهيت واحدى از آن انتزاع گردد ، نه وحدت شخصى . شاهد اين مدعا آن است كه مؤلف قدس سره در فصل بيست و سوم از مرحلهء دوازدهم نهاية الحكمة ، با تمسك به قاعدهء « الواحد » فقط وحدت نوعىِ صادر اول را اثبات مىكند و براى اثبات وحدت شخصى آن ، انحصار نوع مجرد در يك فرد را مطرح مىسازد .
مؤلف قدس سره در بداية الحكمة تصريح نمىكند كه مقصود از واحد چيست ؟ اما از آنچه در خلال برهانى كه براى اثبات قاعدهء الواحد بيان نموده ، مىتوان استفاده كردكه :
1 - مقصود از علت ، خصوص علت فاعلى است و مقصود از علت واحد ، علتى است كه در ذات آن تنها يك جهت وجود دارد ، زيرا در ضمن برهان قاعده آمده است :
« وهى التى ليست فى ذاتها الّا جهة واحدة » و اين در واقع به آنچه در نهاية الحكمة آمده ، باز مىگردد .
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، فصل چهارم ، از مرحلهء هشتم