واينگونه نيست كه اين نيازمندى امرى خارج از وجود آن باشد ؛ به اين معنا كه وجودى باشد و نيازى ، بلكه حاجت ونياز در نهاد هستى ماهيت استقرار دارد ؛ لذا هستى معلول عين نياز و ارتباط است . بنابراين ، وجود معلول نسبت به علتش يك وجود رابط مىباشد و هيچ استقلالى از آن ندارد ؛ از آن طرف هم علت ، مقوم آن مىباشد و چيزى كه چنين منزلتى دارد ، محال است جز با اتكا واعتماد به علتش تحقق يابد . در نتيجه ، در ظرف وجود معلول ، وجود علت لازم و ضرورى است و اين همان نتيجهء مورد نظرماست .
شرح و تفسير
برهانى كه در اين قسمت براى بيان وجوب و ضرورت علت در ظرف وجود معلول اقامه مىشود ، مبتنى بر عميقترين تحليلى است كه در بارهء رابطهء عليت و معلوليت در حكمت متعاليه انجام گرفته است و كليد حلّ بسيارى از مسائل مهم فلسفى را در اختيار قرار مىدهد . بر اساس اين تحليل وقتى علت ، معلول را به وجود مىآورد و آن را ايجاد مىكند ، چنين نيست كه واقعيت و هستى معلول چيزى باشد و نياز و احتياجش به علت و رابطهاش با علت - كه همان ايجاد است - چيز ديگرى باشد ، تا مجالى براى اين توهم وجود داشته باشد كه : علت مىتواند در ظرف وجود معلول ، معدوم باشد و با بر طرف شدن رابطهء ميان علت و معلول ، خدشهاى بر وجود و هستى معلول وارد نمىگردد .
حقيقت آن است كه واقعيت و هستى معلول همان رابطهاش با علت است ، نه چيز ديگر . به ديگر سخن : ايجاد علت ووجود معلول دو مفهوم است كه از يك واقعيت به دو اعتبار انتزاع شده است . يك واقعيت است كه به لحاظ اضافهاش به علت ، ايجاد ناميده مىشود و به لحاظ تعلقش به معلول ، وجود خوانده مىشود . بنابراين ، هستىِ معلول چيزى جز اضافه و ربط به علت نيست ، در نتيجه تعلق و وابستگى به علت ، در ذات و هويت آن نهفته است ، پس اگر ارتباط معلول با علت لحظهاى قطع شود و از
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 276
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٧٦