وجودِ المعلولِ ، والإفاضةُ قائمةٌ بوجودِها ، كانتْ مفيضةً للمعلولِ وهى معدومةٌ ، هذا محالٌ .
ترجمه
از اينجا روشن مىگردد كه وجود معلول ازوجود علتش جدا نيست ؛ همانطور كه علت تامه قابل انفكاك از معلولش نمىباشد .
بنابراين ، اگر معلول ، پديدهء زمانمندى است كه در زمان خاصى به وجود آمده ، علتش نيز بايد در همان زمان موجود باشد ، زيرا وجود معلول در همان زمان متوقف بر علت است ؛ لذا علت هم در همان وقت ، وجود معلول را ترجيح داده و به آن افاضه مىكند و اگر علت بهطور همزمان با معلول موجود نباشد ، با توجه به آنكه افاضهء هستى متكى بر وجود علت است ، لازم مىآيد علت در حال عدمِ خود ، افاضهء وجود به معلول كرده باشد و اين محال و نشدنى است . « 1 »
شرح و تفسير
نتيجه و حاصل آنچه تاكنون گفته آمد ، آن است كه وجود معلول هرگز ازوجود علت - خواه علت تامه و خواه علت ناقصه - جدا نمىشود و معلول بدون علت و منفك از آن هرگز وجود نخواهد داشت . از سوى ديگر ، وجود علت نيز - البته خصوص علت تامه - هرگز از معلول جدا و منفك نمىباشد و امكان ندارد علت تامه موجود باشد ، امّا معلولش وجود نداشته باشد .
حال اگر اين نتيجه را در مورد معلولى كه وجودش در ظرف زمان تحقق مىيابد ، تطبيق دهيم ، مفادش اين خواهد شد كه در هر زمان كه معلول پديد آيد ، در همان زمان علتش موجود خواهد بود و امكان ندارد علت در زمان وجود معلول ، معدوم باشد -
هامش
( 1 ) . فرق ميان اين مسئله و اينكه : « يك پديده تا واجب نگردد موجود نمىشود » در آن است كه مراد از وجوب در اينجا وجوب بالقياس الى الغير مىباشد ، ولى در آنجا وجوب غيرى مراد است . ( مؤلف )