1 - تبدل و تغير صورتها در ماده بدين نحو است كه صورتى مىرود و صورت ديگرى جايگزين آن مىگردد ؛ يعنى به صورت كون و فساد است ؛ درست مانند ستونها و عمودهاى خيمه كه در مثال پيشين بيان شد . عمودى برداشته مىشود و عمود ديگرى به جاى آن گذاشته مىشود .
2 - اگر صورت جزء علت تامهء ماده باشد ، با از اين رفتن يك صورت ، علت تامهء ماده نيز نابود مىشود ، زيرا هميشه كل با زوال يك جزئش زايل مىگردد .
3 - اگر علت تامهء يك شىء نابود شود ، آن شىء نيز نابود مىگردد .
نتيجهء مقدمات فوق آن است كه اگر صورت ، جزء علت تامهء ماده باشد ، لازمهاش آن است كه همواره ماده در حال عوض شدن است ؛ يعنى مادهاى مىرود و مادهء ديگرى جايگزين آن مىگردد ؛ در نتيجه ماده ، ديگر به عنوان امر واحد مشترك در جسمِ متحول و متبدل ، وجود نخواهد داشت ، بلكه با هر صورتى مادهاى مخصوص به آن صورت وجود خواهد داشت و اين به نفى ماده منجر مىگردد ، زيرا چنانكه يادآور شديم ، اساس اثبات ماده بر لزوم وجود يك امر مشترك در طول حركت استوار است : « فاخذ صورة ما شريكة العلّة لوجود المادة يؤدى الى نفى المادة » .
يك پاسخ به دو اشكال فوق
هر دو اشكال مبتنى بر آن است كه تبديل و تحول واقع در اشيا بدين نحو است كه شىء در هر دوره ، صورت خاصى را از دست مىدهد و صورت جديدى را به خود مىگيرد ؛ بدين معنا كه صورتى فاسد و زايل مىشود و صورت جديدى كائن و موجود مىگردد ( كون و فساد ) ؛ مانند كسى كه لباسى را بهدر مىآورد و لباس جديدى را بر تن مىكند ( خلع و لبس ) . اين مبنايى است كه حكماى مشا برگزيدهاند و لذا