كه چيزى را ندارد ، اما مىتوان واجد آن گردد . پس قوهء چيزى بودن و امكان تبديل شدن به چيزى ، ملازم با نداشتن آن چيز مىباشد . ( القوة متقومة بالفقدان ) .
6 - وجدان و دارايى با فقدان و ندارى ، دو حيثيت مقابل را تشكيل مىدهند و هرگز نمىتوان آنها را در خارج يكى دانست . بنابراين ، حيثيت فعل با حيثيت قوه ، در خارج دو حيثيت جداگانه را تشكيل مىدهند و ممكن نيست هر دو ، يك چيز باشند . هر يك از اين دو حيثيت بايد ملاك جداگانه و ويژهاى داشته باشد . حيثيتى كه ملاك بالفعل بودن شىء است ، نمىتواند عيناً همان ملاك بالقوه بودن آن باشد ، زيرا اين دو حيثيت با يكديگر ، نوعى تعاند و تقابل دارند . ( وحيثية الفعل غير حيثية القوة ) .
نتيجهء مقدمات فوق آن است كه هر جسمى ، مركب از دو امر عينى متباين مىباشد و چون ممكن نيست كه وجود جوهر ، مركب از دو عرض ، يا يك جوهر و يك عرض باشد ، ناچار داراى دو جزء جوهرى خواهد بود كه يكى حيثيت فعليت و ديگرى حيثيت قوهء آن مىباشد . جوهرى كه حيثيتش فعليت است ، همان صورت و جوهرى كه حيثيتش قوه است ، همان ماده است .
مادهء اولى ومادهء ثانيه
تتمةٌ : فهذه هى المادةُ الشائعةُ فى الموجوداتِ الجسمانيَّةِ جميعاً ، وتسمَّى المادَّةَ الأولى والهيولي الأولى .
ثمَ هىَ معَ الصورةِ الجسميَّةِ مادةٌ قابلةٌ للصورةِ النوعيَّةِ اللاحقةِ ، وَ تسمَّى المادَّةَ الثانيةَ .