شجاعت ندارد . از اينجا دانسته مىشود كه وجود عرض هميشه وجود لغيره است .
2 - ماهيتى كه اگر در خارج موجود شود ، وجودش در موضوعى كه بىنياز از آن است ، نمىباشد . چنين ماهيتى « جوهر » خوانده مىشود و اين ، خود ، دو حالت دارد :
يكى آنكه ماهيت اساساً حالّ در چيز ديگرى نباشد و به اصطلاح ، وجودش لنفسه و براى خود باشد ، نه لغيره . مانند جوهرهاى مجرد تامّ و نيز مانند ماهيت سنگ و چوب و انسان كه موجود لنفسهاند و وجود ناعتى و لغيره ندارند .
و دوم آنكه : ماهيت به گونهاى باشد كه در يك محل حلول مىكند ، اما محلى كه خود نيازمند آن حالّ مىباشد . يعنى نياز و احتياج دو طرفه است . هم حالّ نيازمند محلّ است و هم محلّ نيازمند حالّ ؛ مثلًا صورت جسمى ، حالّ در ماده و منطبع در آن است و وجودش ، لغيره مىباشد . بنابراين ، ماده محلّ صورت جسمى است ، اما محلى است كه خودش نيازمند صورت جسمى مىباشد و بدون آن هرگز تحقق نخواهد يافت ، زيرا ماده قوهء محض است و قوهء محض بدون فعليتى كه به آن قوام دهد ، هرگز موجود نمىشود .
حاصل آنكه جوهر بر دو قسم است : 1 - جوهرى كه وجودش لنفسه است و اساساً در چيز ديگرى حلول نمىكند . 2 - جوهرى كه وجودش لغيره است و صورتهاى منطبع در ماده همه از اين قبيلاند .
چند نكته
1 - آوردن قيد « اگر در خارج موجود شود » در تعريف جوهر و عرض ، براى آن است كه نشان دهد تعريفهاى فوق ، مربوط به جوهر و عرضى است كه به حمل شايع جوهر و عرض مىباشند ، زيرا اگر يك مفهوم ، متلبس به وجود خارجى نگردد و در خارج تحقق نيابد ، ماهيتى حقيقى كه داراى آثار حقيقى باشد ، نخواهد بود . اساساً ماهيت موجود در ذهن از آن جهت كه يك وجود ذهنى است ، در هيچ مقولهاى