و كلّ حيّ يصحّ أن يعلم كلّ معلوم ، فيجب له ذلك ، لاستحالة افتقاره إلى غيره .
أقول : الباري تعالى عالم بكلّ ما يصحّ أن يكون معلوما ، واجبا كان أو ممكنا ، قديما كان أو حادثا ، خلافا للحكماء حيث منعوا من علمه بالجزئيّات على وجه جزئي ، لتغيّرها المستلزم لتغيّر العلم الذّاتيّ .
قلنا : المتغيّر هو التعلّق الإعتباري لا العلم الذّاتيّ . و الدّليل على ما قلناه أنّه يصحّ أن يعلم كلّ معلوم ، فيجب له ذلك .
شرح
وى واجب خواهد بود ، چون محال است كه او [ براى تحقق اين علم ] نيازى به غير خود داشته باشد .
شرح : خداى متعال به هرچيزى كه بتواند معلوم باشد - واجب باشد يا ممكن ، قديم باشد يا حادث - عالم است ، بر خلاف نظر حكيمان ، آنجا كه علم او به جزئيات بر وجه جزئى را ممنوع دانستهاند « 1 » ، چراكه جزئيات [ از حالى به حالى ] تغيير كرده و دگرگونه مىشوند و اين تغيير ، مستلزم تغيّر و تحوّل در علم ذاتى است ، [ و چون علم ذاتى حق سبحانه و تعالى ، عين ذات اوست ، موجب تغيّر در ذات خدا خواهد بود ، در حالى كه او از هرگونه تغيير مبرّاست . ]
در پاسخ به ايشان مىگوييم : آنچه در اين ميان دچار تغيير مىشود همان تعلّق اعتبارى است ، نه علم ذاتى . دليل اين گفته آن است كه خداوند مىتواند هرچيزى را بداند ، پس واجب است كه همهچيز را بداند . « 2 »
هامش
( 1 ) . حكيمان اصل علم فراگير خداوند به همهچيز را پذيرفتهاند ، لكن بعضى از اقسام علم را كه نقص است و ثبوت آنها در موجود كامل تامّ ممتنع مىباشد ، مانند علم به جزئيات بر وجه جزئى و يا علم حصولى و باواسطه ، جزء صفات سلبى خداوند دانستهاند ، و در عينحال مراحل كاملتر علم را در وى ثابت كردهاند : چونكه صد آمد نود هم پيش ماست .
( 2 ) . حكيمان نيز مىپذيرند كه خداوند همهچيز را ، حتى جزئيات را مىداند ، امّا مىگويند : اين علم به نحو كلّى است ، يعنى بهگونهاى است كه علم همراه با تغيّر معلوم ، تغيير نمىكند ، و نيز به نحو حضورى است ، و نه حصولى ، يعنى بدون واسطه است و نه باواسطه .