حياته عبارة عن صحّة اتّصافه بالقدرة و العلم .
و قالت الأشاعرة هي صفة زائدة على ذاته مغايرة لهذه الصحّة .
و الحقّ هو الأوّل ، إذ الأصل عدم الزّائد . و الباري تعالى قد ثبت انّه قادر عالم ، فيكون حيّا بالضّرورة ، و هو المطلوب .
[ 4 . الارادة و الكراهة ]
قال : الرّابعة ، أنّه تعالى مريد و كاره ، لانّ تخصيص الأفعال بإيجادها في وقت دون آخر ، لا بدّ له من مخصّص و هو الإرادة ، و لأنّه تعالى أمر و نهى ، و هما يستلزمان
شرح
و ادراك دارد و فعل او مستند به ادراكش مىباشد . ]
اشاعره گفتهاند : حيات ، صفتى زايد بر ذات خداوند و مغاير با صحت اتصاف است .
قول صحيح ، همان نظر حكيمان است ، زيرا اصل ، عدم زائد است « 1 » و ثابت شد كه خداى متعال قادر و عالم است ، پس بالضروره زنده است ، و اين همان مطلوب ماست .
[ 4 . اراده و كراهت ]
متن : چهارم اينكه خداى متعال مريد و كاره است ؛ [ يعنى برخى چيزها را مىخواهد و اراده مىكند و برخى چيزها را نمىخواهد و كراهت دارد ] ، زيرا اختصاص دادن ايجاد افعال به زمانى خاص ، مخصّصى مىخواهد ، كه همان اراده است ، و به دليل آنكه خداى متعال امر و نهى دارد ، [ به چيزهايى امر كرده و از بندگانهامش
( 1 ) . روشن است چنين اصولى ، كه مناسب با استدلالهاى فقهى است ، در كلام و فلسفه راهى ندارد .
حيات خداوند هرچند عين ذات او است ، امّا دليلش آن است كه اگر زايد بر ذات او باشد ، او در ذات خود وفي نفسه مرده خواهد بود ، و چيزى كه در ذات خود مرده است هرگز به واسطهء غير حقيقتا زنده نمىشود ، مانند جسم كه ذاتا مرده است و هرگز حقيقتا متصف به حيات نمىشود ، و آنچه حقيقتا و بالذات زنده است فقط روح است وهرموجود مجردّى .