است پس شفق . قرمزى و سرخى رقيق است در مغرب بعد از غروب آفتاب .
الوسق : يعنى جمع و سقته . اسقه هر گاه جمع كردم . و طعام موسوق يعنى مجموع طعام . و الوسق الطّعام . طعام و گندم جمع شده بسيار از آنچه كيل و پيمانه مىشود و يا وزن مىشود . و مقدار آن شصت صاع است .
الاتساق : يعنى اجتماع كامل از باب افتعال از ثلاثى مجرّد وسق است و اصل طبق : به معناى حالست . و عرب دواهى و مصيبتهاى سخت را ام طبق و بنات طبق مينمايد . گويد : قد طرقت بنكرها ام طبق . و در اينكه طبق به معناى حال است گويد :
الصّبر احمر و الدّنيا مفجّعة * من ذا الذي لم يذق من عيشه ريقا
صبر را ميستايم و دنيا مركز و معدن فجايع و مصيبتهاى دردناك است و آن كيست كه از زندگيش كدورتى نچشيده باشد .
اذا صفا لك من مسرورها طبق * اهدى لك الدّهر من مكروهها طبقا
هر گاه دنيا طبقى از خوشى و حالتى از سرور برايت تقديم داشت روزگار هم از سختى و زشتيها طبقى به تو اهداء نمايد .
و ديگرى گويد :
انّى امرؤ قد حلبت الدّهر اشطر * و ساقنى طبق منه الى طبق
من مردى هستم البتّه كه جزئيات روزگار را دوشيده و آزمايش نمودهام و حالتى از آن مرا بسوى حالت ديگر رانده است .
فلست اصبو الى خلّ يفارقنى * و لا تقبّض احشائى من الفرق
پس من بسوى دوستى نميروم به زحمت كه از من جدا شود و نه درون من از درد جدايى گرفته و ناراحت گردد .